داستانهای کوتاه، نقد ادبی و روایتهایی برای لحظههای خواندن آرام و اندیشیدن.
ژالی به بهانه خرید وارد دکان شد. غروب رسیده بود. عبدالرضا گفت: کوچه خلوت است کسی تورا ندید؟ او صورت زیبا و سر را به بالا جنباند، نه کسی نیس
1400/10/02
درجنوب شرقی عرصه، ساختمان امام زاده شاهزاده محمد، سالهای سال است که مأمن بیچارگان و آرزو بدل ماندهها است. که هر شب جمعه برای برآوردن آمال خ
1400/08/27
رفت کنار دیوار بانک ملی ایستاد از یک نفر پرسید یارانهها را واریز کردهاند، او گفت: نه امروز نیست. فردا احتمالاً می ریزند.
1400/08/21
صفحه مربوط به تدفین مادر مرسو ، قهرمان رمان را خواند، زیادتر پوک وخالی شد. کتاب راروی میز انداخت. موبایل را برداشت شماره دوستش را گرفت،
1400/08/15