دلار جهانگیری و تکثیر ژن خوب
❤️ پرده اول: سال 1361
زهره خانم: اکبر آقا پِنیر آمِده؟
اکبر آقا: علی وَخیز برو از تو انبار پِنیر برای زهره خانم بیار.
علی: آقا با بِچهها قرار داریم میشه بعداً خودم ببرم در خونه زهره خانم.
اکبرآقا: تنبلی نِکن دیهِ، زهره خانم شوهرش نیسِش، گرفتاره، حِواسمان باید بِشش باشه.
زهره خانم: حاجی دِسِتت درد نِکُنه، کوپن شماره چند برای پِنیر اعلام کردن، چطور پس خلوته.
اکبرآقا: نه هنوز اعلام نشده، شما این و ببر بعد کوپن که اعلام کردن برای بِرام، پشت شیشه کوپنهای اعلامی را هم بیبین چیزی از قِلم نِندازی.
⚽️⚽️⚽️
سهراب: په کوجانایی، علی؟ همه ماطَل تو هَسیم ها.
نادر: زود باش دیه، الان بِچههای چهارصد دستگاه فکر مُکُنن جا زِدیم.
هاشم: حتماً حاجی باز فرستاده بودش در خانه زهره خانم جنس منس براش ببر.
علی: هاشم میشه خفه شی، حرف مفت نِزنی. باز این بچه را دنبال سر خودت راه انداختی؟
سهراب: تو کاریت نِباشه ها، دروازه بان خوبیِ. تو درست توپ دولایه کردی، باز وسط باز سوراخ نشه آبرومان بِره.
هاشم (باخنده) : خوب مِهرداد باباش سال دیگه معلمان میشه باید احترامش را نگه داریم.
مهرداد: اگه باز میخواین منو بزارید دروازه اصلا نییام.
سهراب: مهرداد جان، تو ناصر حجازی مائی بدون تو که نیمیشه.
🚕 پرده دوم: سال 1365
نادر: مشتی، بقیه پول کم دادی 3 نِفریم میشه 3 تومن شما 5 زاری دادی.
راننده تاکسی: پسر جان شی میگی مثل اینکه تو این مملکت نیسی، دیشب اعلام کردن بنزین کوپنی شد، کرایه میشه نفری 15 زار.
هاشم: بیا بریم دیر شد، به بابات بگو از فرد ا پول تو جیبیات را بیشتر کنه.
علی: بیچاره ملت، باید به فکر خودمان باشیم و الا تو این مملکت اگر زرنگ نِباشیم مثل آقای ما کلاهمان پس معرکه است.
هاشم: علی داداش بدت نییاد ولی به قول حاجی مان بابای تو بیق بیقِ، از فرصتهاش استفاده نیمیکُنهِ.
علی: چطور؟
هاشم: حاجی میگه، اگر من جای اکبر آقا بودم اولین موشک صدام می خورد میان خانهمان و زِنم شهید میشد، فقط دنبال جنس کوپنی نیمیرفتم، امتیاز واردات یک جنسی – چیزی را میساندم که هیچ تازه زن نو هم می گرفتم.
نادر: هاشم چرا زر می زنی، مگه قرار با خون شهیدامان معامله کنیم.
علی: نادر حرف مفت نِزن، هاشم راست می گه من که ننه ام را از دست دادم و بر نیمی گرده لااقل زندیگمان بهتر بشه.
نادر: از سهراب یاد بیگیر اون فکر جبهه رفتن و دفاع از کشور، شما فکر پول مفت گیر آوردن.
هاشم: خر نشه. البته نمی برنش 15 سالش بیشتر نیست.
علی : همینه پس یک هفته مدرسه نیمیاد.
نادر: شنیدم حالا که بنزین کوپنی میشه ماشین هم ارزان میشه، هاشم بابات پس کلی ضرر مُکُنه.
علی: اگر بابای هاشمه یک فکری مُکُنه.
هاشم: هفته پیش هرچی ماشین داشتیم فروختیم نیمیدانم حاجی از کجا فهمید.
علی: بیخود حاجی تان در عرض 2 سال بقالیو تبدیل به نِمایشگاه ماشین نِکردِ.
🗳 پرده سوم: سال 1374
هاشم: سهراب داداش، عجب منشی، به چشم خواهری چه خوشگلِ.
سهراب: خوب چیکار داشتی اینقدر پیله کردی، کار دارم، زود باش.
هاشم: داداش، مهرداد یادتِ.
سهراب: همون بچه سوسول، خوب.
هاشم: آره داداش، پدرش کاندید مجلس شد، گفتم تو هم بیای تو ستادش، براش کار کنی.
سهراب: اسمش چی بود؟
هاشم: دکتر اسدی.
سهراب: کِی دکتر شد. اون که معلم ابتدایی بود.
هاشم: همون سال 62 – 63 بورس گرفت، رفت انگلیس دکترا معماری گرفت. الانم استاد دانشگاه شد.
سهراب: دمت گرم کی بریم استاد ببینیم.
🗳 🗳 🗳
هاشم: مهرداد دادش، استاد کجاست؟
مهرداد: تو اتاق پشتی در حال صحبت با علی هست.
سهراب: ای علی هم اینجاست، خیلی وقت ازش خبر ندارم ها.
هاشم: سرش شلوغ، تَراکُم – مَراکُم خواستی بگو دستش تو شهرداری بازه.
سهراب: کِی رفت شهرداری؟
مهرداد: دانشجوی پدر بود، از دوران دانشجویی پدر سفارش کرد مشغول شد.
سهراب (درگوشی): هاشم ، خیلی عقبیم ها. بجنب که عقب موندیم.
هاشم: خوب عمران خواند، رشته اش مرتبطِه. پول الان تو ساخت و ساز، حقوق خوندن هم شد کار.
سهراب: حالا وقتی کنار دفتر بیمه، دفتر وکالت راه انداختم میفهمی.
مهرداد: چی پچ پچ می کنید، پدر منتظرتون.
🗳 🗳 🗳
استاد: بچهها چطورین، چقدر عوض شدین، مهرداد از شما صحبت کرد، امیدوارم با استفاده از نیروی جوانی شما و روابطتون با جوونهای شهر، بتونیم بهم کمک کنیم.
سهراب: استاد ببخشید با توجه به شرایط فکر کنم، هر کی تو لیست گروه یا دسته ای نباشه ها ، امکان رای آوردن داشته نداشته باشه ها.
استاد: مهم نیست من وظیفه ام را انجام می دم و اینکه فکر می کنم مردم به افراد مستقل بیشتر اعتماد می کنن.
علی: استاد ببخشید، سهراب یک لحظه بیا.
سهراب: چیه؟ چیکار داری؟
علی: احمق جون من هم می دونم، خود استاد هم می دونه که رای نمیاره فقط می خواد این دوره خودش را مطرح کنه، چهار تا سخنرانی تند کنه، رای هم نیاره اسمش سر زبون میوفته.
سهراب: این وسط چی به ما میماسه.
علی: تو با این خنگی چطور داری حقوق می خونی، باید به هر ترتیبی شده به یک جایی وصل بشی تا پیشرفت کنی، تو رابطه ات با مهرداد بهتر از همه ما بود حالا چی شد.
هاشم: زشته دو تایی اومدین بیرون، سهراب خنگه بیا، شهردار منطقه اینجاست، بیا معرفیت کنه به چند تا سازنده بیمههای مسئولیتشون را بگیری.
سهراب: تو از کجا میشناسیش؟
هاشم: تا حالا ده بار با حاجی رفتم پیشش، جریمه های ساختمان های حاجی را حل کرده، پایان کار سریع گرفتیم.
مهرداد: هاشم آقا، مگه حاجیتون بقالی نداشت، منو بگو دیدمت گفتم بیارمت اینجا با دو نفر آشنات کنم، هوای بچه محل های قدیم هم داشته باشم.
سهراب: مهردادخان بعد 10 – 12 سال اومدی ایران فکر کردی هم درجا زدن، بابای هاشم همون موقع های که شما رفتین انگلیس، زد تو کار ماشین و حالا چند سالی هست توی کار ساخت و ساز. تو چیکار میکنی در بلاد کفر.
مهرداد: دانشگاه کمبریج، اقتصاد می خونم. راستی از نادر چه خبر؟
هاشم: این سهراب فلان فلان شده به بچه جو داد، 1 سال بعد سهراب رفت جبهه، آخرهای جنگ، شیمیایی شد، الان هم اوضاعش رو به راه نیست.
سهراب: به من چه همون موقع بهش گفتم الاغ وایسا عقب ها، چند ماه سابقه واسه خودمون درست کنیم و چند تا عکس برای آخرتمون بگیریم، گوش نداد که نداد.
علی: بچه ها بیاین تو استاد سراغتون می گیره.
💔پرده چهارم: سال 1391
هاشم: نادر داداش، نیمیخای، تکانی به زندگی خودت بدی، آخه این زن و بچه ات چه گناهی کردن.
دختر زهره خانم: نخیر، هاشم آقا هرچیزی عرضه می خواد، من که ول می کنم میرم. گول ظاهرش رو خوردم، تو محل همه دخترها فکر میکردن چون خوشتیپ و درسش خوبه یک گُهی میشه، خوب از موقعیت سابقه جبههاش هم استفاده مُکُنه به جایی می رسه. ولی از بس تنبل و بی عاره، بِهانه میاره من سالم زندگی مُکُنم.
نادر: هاشم بعد این همه مدت اومدی که شر درست کنی، اگر پسر عمه ام نبودی...
دختر زهره خانم: اول زندگی شرکت گاز زد، حق اش را شِریک هاش خوردن، هر چی دار و ندارمان بود دادیم رفت، گفتم ایراد نِدار، حالا هم کارگاه لباسش که هی میگه ضِرر میده، باباجان مدیریت نداره، بلد نیسش دیه، بی عرضه که هس، اینم شانس من بدبخت.
نادر: چرا چرت و پرت می گی، کِی حق منو خوردن، من که پولم و رو ازِشان پس گرفتم. پس این کارگاه را چطور راه انداختم؟ 30 خانواده از قبال کارگاه نان مُخُورن، بی عرضگیه؟ نه هاشم تو بِشش بگو.
هاشم: چه فایده خودت کجایی؟ زن و بچه ات خوشحال هَسن؟ یک ذره هم شد فکر اونا باش. یک عرضه ای از خودت نِشان بده.
نادر: نزار حرف بزنم، که چیکار مُکُنی؟
دختر زهره خانم: این به شما حسودیش میشه چون خودش عرضه نداره هی می گه تو قضاوت نکن، اونها کثافت کاری مُکُنن.
هاشم: دستت درد نکنه، آقا نادر. مگه ما حق کسی خوردیم؟
نادر: چیه بهت برخورد، نه اصلاً، من بودم رفتم تو بیابان سوله اجاره کردم با استاد طرح توجیهی نوشتم وام 4 درصد گرفتم، بعدش دلار دولتی گرفتم به بهانه واردات مواد خام، به قیمت آزاد تو بازار فروختم. سر آخر هم با سهراب دست به یکی کردین سوله خالی رو آتیش زدین کلی از بیمه پول تیغ زدین.
هاشم: عرضه داشتی تو هم می کردی. سهم نفتمان رو گرفتیم.
نادر: سهراب هم سهم نفتش را از ملت بدبخت اِسانده.
هاشم: سهراب به من چه ارتباطی داره.
نادر: شِریک تونه.
هاشم: به خدا کلی دنبالش بودم از زندان دِر آوردَمِش دَر.
نادر(در گوشی): من که میدانم تو چه مرگت بود ویلان. میدانستی سهراب به زنه خیانت مُکُنه، داشتی دان میپاشیدی.
هاشم (درگوشی): بیآبرو بازی در نیار، مِهری خانم میشنوه، مثلاً فامیلیم.
نادر: جان عزیز خودت چند وقت پیش، زن و بِچه اش را میان خیابان دیدم، ویلان بودم، سوارشان کردم رساندم، دلشان از دست سهراب خون بود.
هاشم: شی میگفت؟
نادر: می گفت من که از ای رفیق دزدتان طِلاق گرفتم، بدهی پِدر و بِرادرم که هر روز سر کوفت می زنن را نیمیخوام. لااقل خرجی ای بِچه را بده، دبیرستانیه، دو روز دیه کنکور داره، گریهاش دِرآمد گفت ای بِچه درسش خوبه، حتماً تهران قِبول میشه، دانشگاهش خرج بر نمیداره اگه یه ذره کمک کن براش معلم بیگیرم، بفرستمش قلمچی.
هاشم (در گوشی) : تو آبرو ریزی نِکُن. میگم این سهراب حلوا خور پِتِه پیس خانوم باز پول بِشِشان بِده.
نادر (بلند) : من نیمیدانم این سهم نفت شما که تِمام میشه.
هاشم: ببین نادر، یک شرکت پیمانکاری نفتی داریم میزنیم که با توجه به مدرک تو که مثلاً فوق مهندسی پتروشیمی داری، گفتم تو هم بیای تو شرکت.
نادر: به یک شرط مسئولیت کامل با من باشه.
هاشم: مگه می خوایم خودمان را بدبخت کنیم، یا مدرک ات را بزار هر ماه پولی بهشِت بدیم، یا سرمایهگذاری کن، علی را که می شناسی باید همه چی دست خودش باشه، هسی یا نه؟
دختر زهره خانم: موقعیت خوبیه نادر قبول کن و الا به جان داریوش و سعید، ول مُکُنم میرم.
هاشم: لااقل به فکر ای یادگار داریوش باش، هی خدا رحمتت کنه داریوش رستگار.
نادر: نه، من نیسم.
🚖 پرده آخر: سال 1397
مهرداد: اسنپ؟
راننده اسنپ: بفرمایید.
مهرداد: دکتر بفرما.
سهراب: ممنون دکتر، مزاحم نمیشم.
مهرداد: دو مسیر زدم، شما را جلوی دفتر پیاده می کنم.
سهراب: آقا من امروز حال رانندگی نداشتم، شما ماشین چرا نیاوردی؟
مهرداد: دانشگاه که میام ماشین را نمیارم، دانشجوها حرف مفت می زنن.
سهراب: مازراتی داشتن این دردسر ها رو هم دارد دیگه.
مهرداد: مردم ما برادر من، حسود و حرف مفت زن هستن، اون موقع که زیر لحاف تا ظهر چرت میزدن امثال ما دنبال کار بودیم، حالا که از یک ذره امکانات برخوردایم، هزار تا حرف مفت باید بشنویم، نمی گن یارو پدرش زندگی اش را تو انگلیس با بهترین امکانات ول کرد اومد تو مملکت خودش خدمت کنه باید از حداقل رفاهی خودش و خانوادهاش برخوردار باشند.
سهراب: مردم ما تنبل هستن، این پول نفت مفت خورشون کرده، دیروز بعد یک هفته رفتم دفتر دیدم همه جا را خاک گرفته، به دختر منشی ام گفتم چه غلطی می کردی، با پرویی می گه آقا فکر نمی کردم صبح بیاین، گفتم مثل همیشه ظهر تشریف میارید، تازه آخر وقت اومده می گه آقا 100 تومن مساعده میدید. حیف که آشنا معرفی اش کرده و الا...
مهرداد: و الا چی... ، برادر گاف ندی یک وقتی، حواست باش، مخصوصا حالا که وکالت هاشم را هم داری، پرونده اش ناجور از تو آتو نگیرن.
سهراب: بیخیال، هاشم خودش عین خیالش نیست، دیروز باهاش ملاقات داشتم گفتم بیا 2 تا از برج های نیمه کاره ات را یکجا بفروشیم بخش عمده بدهی نفتی ات را میدیم، بدهیات که به اندازه ب.ز نیست، کارت راه میوفته. زیر بار نمی ره، میگم علی اونور آب دار کیف می کنه تو رو داد دم تیغ بیا بفکر خودت باش. گفت «بیام بیرون که چی یک مدت هستم سرمایه ام هم بیرون بچه میکنه، دفعه اولم نیست»
مهرداد: بهش حالی می کردی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. اَه چه بویی میده ماشینت مشتی. راستی از نادر چه خبر؟
سهراب: چی شد، یاد نادر افتادی؟
مهرداد: امروز اتفاقی یک کتابی در باره پتروشیمی و صنایع وابسته نوشته نادر دست یک از دانشجوهام دیدم.
سهراب: آدم بدبخت بی عرضهای بود، از هاشم شنیدم که چون شیمیایی هم بود حال کار کردن نداشت، کارگاه تولیدیاش هم ورشکست شد. زنش هم ولش کرد رفت. هاشم می گفت معتاد شده و کارتن خواب.
مهرداد: بالاخره برادر من چیکار می کنی؟
سهراب: دلارها رو؟ چقدر بود؟
مهرداد: دقیق، یازده میلیون و صد و هفتاد هزار دلار جهانگیری.
سهراب: دلاری 5 هزار و پانصد مشتری دارم. دویستش هم مال من. تا پرواز ات 5 ساعت وقت داری بیا بریم دفتر من هماهنگ کنیم.
مهرداد: دفتر تو برج یاقوت را میگی؟
سهراب: آره، اوه منشی گرفتم توپ.
مهرداد (با خنده): بهت احتیاج داریم، اون دفعه بزور با هاشم کار هات راست و ریست کردیم مشکل پیدا نکنی و الا پروانه وکالتات باطل شده بود. مواظب باش دوباره سوتی ندی یک ذره جلوی زنها خود دار باش.
سهراب: حواسم هست از اون برای وکالت استفاده نمیکنم بیشتر پاتوق مشتریهای مخصوص و دوستایی مثل شماست. این حرفها را بیخیال پول دلارها را چطوری میدی؟
مهرداد: اوضاع ردیف نیست، نقد نمی خوام جاش ملک بده، سهم تو رو هم جاش دانگ می زنیم. خوبه؟
سهراب: اتفاقاً طرف یک مجتمع مسکونی تو سعادت آباد دارد، یک واحدش را هم من میگیرم. نگفتی دلار 4200 به این حجم از کجا آوردی.
مهرداد (با پوزخند): اگر ژنات خوب باشه، هوشات هم خوب میشه گیر بیاری، تو چیکار داری کمتر بدونی بهتر واست. تو پورسانتت رو بگیر.
راننده اسنپ: آقایون به ظاهر محترم رسیدیم.
سهراب: یعنی چی؟ این چه لحنی.
مهرداد: به این نگهبان احمق دانشگاه گفتم از آژانس ماشین بگیر، اسنپ گرفت، این ها معلوم نیست از کدوم دهاتی میان تهران مسافر کشی.
سهراب: چقدر شد؟
راننده اسنپ: مهمون باشید.
مهرداد: نادر خودتی؟
سهراب: نـــــــــــــه.