یزدی: تاریخ و تمدن ایران، «سرمایه نوستالژیک» ماست

۲ بازدید  |  1405/07/13  |  86282018

تهران-میثم یزدی، استاد رشته نمایش و سینما، با تاکید بر ضرورت ارائه تصویری چندوجهی از ایران گفت: تاریخ و تمدن، «سرمایه نوستالژیک» ماست و در معرفی این سرزمین به دیگران، باید از آن بهره برد.

مشاهده آلبوم تصاویر
یزدی: تاریخ و تمدن ایران، «سرمایه نوستالژیک» ماست
یزدی: تاریخ و تمدن ایران، «سرمایه نوستالژیک» ماست

به گزارش خبرنگار فرهنگیایرنا، «ایران ما»، سرزمین خردمندان و دانشوران، سرزمین دانایان و صاحب نظران، در سالی که گذشت، روزهای پرفراز و نشیبی را گذراند، ایران زمین که خاستگاه فرهنگ و جایگاه فرهیختگان است، این روزها سرزمینی پر از سوال است که می خواهیم در جست وجوی پاسخی فرهنگی برای این سوالات، از ایران و روزگارانی که بر این سرزمین گذشته است با خردمندان گفت وگو کنیم و راهی برای بهتر شدن احوال امروز ایران بیابیم.

در ادامه گفت وگوهای ایران ما،میثم یزدی، عضو هیات علمی گروه نمایش و سینمای دانشگاه تهران مرکز و عضو هیات مدیره انجمن هنر و ادبیات تطبیقی مهمان ایرنا شد.

این گفت وگو را در ادامه بخوانید...

اگر ایران را به عنوان یک سوژه هنری در نظر بگیرید. هنر امروز، به ویژه تئاتر و سینما، چه تصویری از ایران ارائه کرده و چگونه این موضوع را روایت می کند؟

با بخش اول سوال شما کمی چالش دارم، اگر ایران را یک سوژه هنری تلقی کنیم، باید با توجه به شناختی که از کشور خودمان داریم و به قولمحمد بهشتی(رییس اسبق سازمان میراث فرهنگی، پژوهشگر فرهنگ) به این پرسش ها فکر کنیم که اصلاً ایران کجاست و ایرانی کیست؟

آنچه من در جامعه ایران می بینم، به قول بهشتی این است که «ایران سرزمین بی قراری ها» ست. این بی قراری در حوزه هنر و سینما نیز دیده می شود؛ ما در هنر و سینما هم فضایی بی قرار را تجربه می کنیم. اما منشأ این بی قراری کجاست؟ بخشی از آن به نوع نگاه ما به ایران بازمی گردد. آیا ایران صرفاً یک سوژه هنری است یا می توان خود ایران را اثری هنری دانست؟ نگاه دوم، ما را به حوزه ای شاعرانه و زیبایی شناختی می برد؛ گویی ایران خودِ هنر یا یک اثر هنری است. در مقابل، می توان از منظری دیگر به ایران نگاه کرد و آن را همچون یک رسانه یا مدیوم در نظر گرفت.

از این منظر، ایران رسانه ای برای هنر است؛ یعنی بستری که به ما امکان می دهد از زبان هنر، مضامین و مفاهیم جهانی و حتی محلی را مطرح کنیم. بنابراین، به جای آنکه بپرسیم آیا ایران سوژه هنری است یا نه، باید مسئله را در چارچوب دیگری بررسی کنیم: ایران با توجه به تنوع قومی، جغرافیایی و اقلیمی، و همچنین تفاوت سلیقه ها و ذائقه های فرهنگی، چه ظرفیت هایی برای آفرینش هنری دارد؟

در بحث زیبایی شناسی، مفهوم ذوق و سلیقه جایگاه محوری دارد؛ کانت نیز هنر را از منظر ذوق و سلیقه بررسی می کند. ایرانیان همواره به داشتن ذوق و سلیقه شناخته شده اند، این ویژگی را می توان در آشپزی، پوشش و صنایع دستی ما مشاهده کرد. صنایع دستی ایران از تنوع بسیاری برخوردارند و در عرصه جهانی، در کنار کشورهایی مانند چین و هند، جایگاه قابل توجهی دارند. بااین حال، از سوی دیگر، تنوع و چندگانگی هنر ایران نیز حاصل همین تفاوت ها و دگرگونی هایی است که در منطقه خود با آنها مواجهیم.

ایران را باید به عنوان آوردگاهی در نظر داشت که در آن معناپردازی اتفاق می افتد

من ایران را به عنوان سوژه هنری در چند دسته بررسی کرده ام. نخست، به نظر می رسد بتوان ایران را سوژه ای کنشگر دانست. این نکته را بارها از استادانم و بزرگان حوزه ایران شناسی و مطالعات فرهنگی شنیده ام، ایران در مواجهه با حوادث طبیعی و اجتماعی و حتی جنگ ها، هیچ گاه کاملاً منفعل نبوده است حتی به عنوان ابژه هم مطرح نبوده است، ایران ابژه ای نبوده که حوادث بر آن بگذرند و آنچه را بر سرش آمده، بازنمایی کند. ایران همواره سوژه ای کنشگر بوده است. بنابراین، نمی توان آن را صرفاً به بوم نقاشی ای تشبیه کرد که هنر روی آن نقش می بندد. ایران، به تعبیرحمید شعیری(استاد دانشگاه تربیت مدرس)، آوردگاهی است که در آن معناپردازی اتفاق می افتد. از این نظر، ایران بیش از آنکه سوژه ای هنری باشد، بستری برای معناپردازی است، چه برای کسانی که از بیرون به ایران نگاه می کنند و چه افرادی که در آن زندگی می کنند

نکته دوم، به همان ایران سرزمین بی قراری ها مربوط می شود. من ایران را نوعی رسانه ترومامحور می دانم. ما ایرانیان همواره با تروماها (تجربه های آسیب زا) مواجه بوده ایم و فرصت آرامش و قرار نداشته ایم. موقعیت جغرافیایی ایران و قرارگرفتن آن در محل تلاقی مسیرها و نیروهای مختلف، از شرق و غرب گرفته تا شمال و جنوب، باعث شده است که در طول تاریخ با بحران های متعددی، از خشکسالی و جنگ گرفته تا پیامدهای حکمرانی نالایق، روبه رو شویم، به همین دلیل ایرانیان در چنین شرایطی، ایرانیان به فضایی رو آورده اند، وقتی مکاتب ادبی ایران را مرور می کنیم، می بینیم که پس از دوره رواج مکتب حماسی و خراسانی، مکتب عراقی گسترش پیدا می کند، گویی شاعران در برابر حکمرانانی که برای هنر ارزش چندانی قائل نبودند، به جهان عرفان و آفرینش هنری پناه می بردند. به همین دلیل، ادبیات عرفانی ایران رشد چشمگیری پیدا کرد.

هنرمند ایرانی در مواجهه با تروماها و بحران ها، راه های مختلفی برای واکنش نشان دادن پیدا کرده است. نکته جالب این است که ما ایرانیان حتی در سخت ترین شرایط هم شوخی می کنیم. در جنگ اخیر و جنگ دوازده روزه و حتی در دوران جنگ تحمیلی، نمونه های فراوانی از شوخی با فضای جنگی دیده ایم؛ چه در سینمای ما، فیلم هایی مانند «اخراجی ها» و «لیلی با من است» گرفته تا شوخی های شبکه های اجتماعی و فیلم ها، کلیپ ها و تولیدات تصویری که در واکنش به جنگ شکل گرفتند.

از این منظر، ایران را بستری برای والایش تضادها می دانم؛ فضایی که تضادها و تنوع های موجود در خود را دریافت می کند و آن ها را به شکلی دیگر بازآفرینی می کند. والایش یکی از سازوکارهای دفاعی در نظریه فروید است. هنرمندان می توانند از طریق این فرایند، رنج ها و عقده های خود را به آثاری تبدیل کنند که تحمل آن رنج ها را آسان تر می کند.

بخشی از این وضعیت به شرایط دشوار جغرافیایی و اقتصادی ما مربوط است. ما از یک سو با کویر، خشکسالی و سیل مواجهیم و از سوی دیگر، شرایط اقتصادی دشواری را تجربه می کنیم. حدود چهل سال است که با تحریم های سخت روبه رو هستیم. این شرایط دشوار نوعی اصطکاک ایجاد می کند؛ اما به جای آنکه ما را از پا درآورد، گاهی به سمت سازوکار والایش و تبدیل تجربه های دشوار به آثار هنری سوق می دهد.

به همین دلیل، بی قراری ایران، به نوعی بستری برای آفرینش فراهم کرده است. از قدیم گفته اند «هنر نزد ایرانیان است و بس»، هرچند من با این گزاره موافق نیستم؛ زیرا دیده ام که دیگر ملت ها نیز هنر دارند و ما تنها مردمان هنرمند جهان نیستیم.

بی قراری ایران، به نوعی بستری برای آفرینش فراهم کرده است

اگر بخواهم بحث را جمع بندی کنم، باید بگویم ایران بافتی به شدت تنش زا دارد که میدان ها و فضاهای فرهنگی و هنری گوناگون در آن در کنار یکدیگر زندگی می کنند. نیروهای متضاد و متقابل، در برخی موقعیت ها، این فضا را به بستری چندصدا تبدیل می کنند. می خواهم درباره چندصدایی صحبت کنم زیرا موضوعی که مدتی بر آن متمرکز شده ام و جامعه ما نیز به آن نیاز دارد.

به نظر می رسد سینما و تئاتر ایران، با وجود فشارها و هجمه های متعدد از داخل و خارج، در مسیر چندصدایی حرکت می کنند. حتی همین فشارها نیز گاهی باعث می شوند صداها بلندتر شوند و بیشتر به گوش برسند.

در تایید صحبت شما درباره روایت تروما و والایش، محمود جعفری، رئیس انجمن ایران شناسی، به نکته ای اشاره می کنند: ایران تمدنی است میان دو کویر و سه رشته کوه. اگر این ترومازدگی و والایش را در ارتباط با دشواری های زندگی در مناطق کوهستانی و کویری در نظر بگیریم، می بینیم که از دل همین شرایط، چندین تمدن طولانی و قدرتمند ساختیم و بیرون آورده ایم.

تمدن ها در سختی ها ساخته می شوند، نه در آرامش؛ زیرا جوامعی که همه امکانات در اختیارشان است، شاید کمتر به تولید فرهنگ نیاز پیدا کنند اما وقتی انسان در رنج، محدودیت و تنگنا قرار می گیرد، ابتدا برای رفع نیازهای ضروری خود تلاش می کند و سپس به آفرینش و توسعه دستاوردهایش روی می آورد تا به زندگی متعادل، پایدار و مستمر برسد.

همین دلیل است که ایران در منطقه ای قرار گرفته که چه بخواهد و چه نخواهد، هنرمندپرور است. من به تاثیر جغرافیا بر سرشت انسانی و هنری ایرانیان باور دارم؛ البته فقط جغرافیا نیست، بلکه تاریخ، اصطکاک های اقتصادی و شرایط سیاسی نیز در این زمینه نقش دارند.

یکی از دوستانم تعریف می کرد که برای شرکت در یک کارگاه گرافیک به سوئیس رفته بودند. برگزارکنندگان گفته بودند همه وسایل و امکانات را فراهم می کنند و شرکت کنندگان لازم نیست چیزی با خود بیاورند. اما وقتی وارد کارگاه شدند، دیدند هیچ سیستم یا کامپیوتری در اختیارشان قرار نگرفته است؛ نه نرم افزاری بود و نه امکانات دیگری. در عوض، تعدادی چسب، قیچی، کاغذ و مقوا در اختیارشان گذاشته بودند و از آنها خواسته بودند با همین وسایل پوستر طراحی کنند.

دوستم می گفت حدود یک تا دو ساعت همه شرکت کنندگان سردرگم بودند. عادت داشتند با نرم افزارهایی مانند ایلاستریتور، ادوبی ایندیزاین و فتوشاپ کار کنند و نمی دانستند بدون این امکانات چگونه باید طراحی کنند اما پس از یکی، دو ساعت همه شروع به فکرکردن کردند و خلاقیت شان به کار افتاد. دوستم که استاد گرافیک است، می گفت در نهایت بهترین پوسترها را بدون استفاده از ابزارهای الکترونیکی و امکانات فنی متعارف در همان شرایط طراحی کردند.

به نظرم ایرانی ها هم تا حدی چنین وضعیتی دارند. فشارهای اقتصادی، زیست محیطی و سیاسی که تجربه می کنند، گاهی آنها را به سمت آفرینش هنری سوق می دهد. به بحران های اجتماعی، از اتفاقات مربوط به بنزین و مساله حجاب گرفته تا حوادث دی ماه و جنگ، نگاه کنیم. هنرمندان ما در واکنش به این رویدادها آثار متعددی خلق کرده اند. وقتی در فرهنگستان هنر این آثار را بررسی کردیم، با حجم گسترده ای از تولیدات هنری و پژوهشی مواجه شدیم؛ از کارهای دانشجویی گرفته تا آثار هنرمندان حرفه ای، شمار این واکنش ها به صدها و حتی هزاران مورد می رسید.

محدودیت ها برای آفرینش هنری در ایران، به ویژه در سینما، به فرصتی برای خلاقیت تبدیل شده اند.

به همین دلیل، گاهی فکر می کنم محدودیت ها برای آفرینش هنری در ایران، به ویژه در سینما، به فرصتی برای خلاقیت تبدیل شده اند. سینمای ایران نیز به همین دلیل، با وجود محدودیت امکانات، در جهان به عنوان سینمایی شاعرانه و صاحب سبک شناخته می شود.

با توجه به گوناگونی فرهنگ ها در ایران و تفاوت در سوژه پردازی،کدام نوع هنری از نمایش، سینما و هنرهای معاصر، کدام یک گویاتر است؟ و تصویر درست تری از ایران ارائه می کند؟

هر کدام ویژگی خود را دارند، مثل ورزش هاست، هر کدام جایگاه خود را دارد. ما هرچه به هنرهای جدید، قدیم و بینارشته ای بپردازیم، بهتر می توانیم تصویر جامع تر و بهتری از ایران بسازیم، به ویژه اکنون که فضایی مثل هنرهای معاصر را داریم.

به ویژه در هنرهای ترکیبی، به عنوان مثال پرفورمنس آرت که ترکیبی است از هنرهای تجسمی و هنرهای اجرایی یا هنرهای زیست محیطی که ترکیبی از مجسمه‎ سازی، هنرهای تجسمی و هنرهای اجرایی است، اگر ما بتوانیم از این بسترها استفاده کنیم، تصویر بهتری از ایران ارائه کردیم.

تصویری که ما از ایران ارائه کردیم، اسم های بزرگی هم این کار را انجام داده اند، این موضوع در جهان هم روی داده و تصویرهای ایران روستایی و حاشیه ای است، در همه دنیا به حاشیه بیشتر می پردازند زیرا مرکز زیاد مورد توجه قرار می گیرد ولی این موضوع به کالایی تبدیل شده است که مخاطبان خارجی دوست دارند این کالا از ایران دیده شود.

یکی از دوستان ما کیوریتور یک نمایشگاه عکس در ایتالیا بود و می گفت: «مدیر گالری از ما تصاویری از مردان و زنان ایرانی را خواسته بود که ترجیحا از روستاهای کردستان، سیستان و بلوچستان، باشد.» من به او گفتم چرا از تصاویر ایرانیان مناطق ثروتمند یا شهرنشین را استفاده نمی کنید؟ حتی بخشی از ایرانیان که در روستاها زندگی می کنند اما وضعیت خوبی دارند.

ما تصویری از ایران ارائه می کنیم که دچار شکستگی و ضعف است، یکی از نقدهایی است که همواره به سینمای ایران وارد بوده است، هر چند این تصویر در جای خود ارزشمند است و شما می توانید انسانیت را در آن ببینید، وقتی فیلم «خانه دوست کجاست» از عباس کیارستمی را می بینید، درست است که فضا روستایی است اما شما عمیق ترین مفاهیم انسانی را در آن می بینید. به نظرم ما باید تا حد ممکن تصویری واقعی از ایران ارائه دهیم و فضای شهری و روستایی را در یک تناسب و تعادل به دیگران نشان دهیم.

این گویا بودن تصویر، اینکه دیگران به مفهوم نشانه شناسی آن از ایران دارند و آن تصویر که ما از غیرایرانی ها داریم، تفاوت روایت ها را در چه می بینید؟ آیا خطای شناختی وجود دارد؟

بله قطعا وجود دارد، چند تن از استادان صحبت های خوبی درباره این موضوع داشتند، وقتی از منظر یک دیگری، یک خارجی، می پرسیم که ایران چه جایی است؟ تصویری که ترسیم می کنند برگرفته از فیلم ها، رمان و تصاویر نمایشگاه های عکس، است.

مردمانی که شترسوار هستند، در روستاها زندگی می کنند، استادی می گفت در فرانسه از او پرسیده اند که مگر ایرانی ها هم می خندند؟ در حالی که ما مردمی سرشار از شوخی، طنز و خنده هستیم اما در تصویری که مخابره شده است، ایرانیان خسته، عبوس و خشمگین هستند، توسط دیگری این اتفاق افتاده است و بعد از انقلاب، تصویری که رمان و فیلم «بدون دخترم، هرگز» رخ داد، این فیلم در دهه ۹۰ میلادی به همراه آثار یک هنرمند که از کودکی ایران را ترک کرده بود، یکدیگر را تشدید کردند، این فیلم فرودگاه مهرآباد را فضایی روستایی نشان می دهد که درهای فرودگاه باز می شود، چوپانانی در شهر هستند و به شکل عجیبی خانه ها خرابه است و یک پزشک قلب در تهران وضع خوبی ندارد.

کاری که در نشانه شناسی اتفاق می افتد، این است که تصویری که ما از این آثار می گیریم، تصویر یک بهشت و یک جهنم یا یک یوتوپیا (آرمانشهر) و یک دیستوپیا (پادآرمانشهر) است.

در همین فیلم، مادر و دختر از خانه ای ویلایی، کنار برکه ای سرسبز در آمریکا، به فضایی می آیند که در سوریه و سرزمین های اشغالی فلسطین ضبط شده و موقعیتی فشرده و خفقان آور است که می توان واژه آلوده انگارانه را برای آن به کار برد. اینگونه از یک فضای بهشتی وارد یک فضای پرتنش و جهنمی می شوند.

متاسفانه، اتفاقی که افتاده است که دیگری ها، آنان که قدرت داشتند، ساخته اند، به دلیل رسانه های قدرتمند هالیوودی و تقابل با آنها، فضای دشمنی مخابره می شود، شما فیلم هایی که هر چند سال درباره ایران مخابره می شود را در نظر بگیرید، بعد از «بدون دخترم هرگز»، «سیصد»، «آرگو»، «پرسپولیس» ساخته شد و این کارها ادامه دارد.

من در کنفرانسی هنری شرکت کرده بودم، کیوریتور یک نمایشگاه می گفت ما در چیدمان آثار خاورمیانه، اولین اثری که می خواستیم دیده شود، آثار شیرین نشاط بود، مجموعه ای به نام «زنان الله» که خانم های چادری را در حالی که اسلحه به دست دارند به تصویر می کشد، زیرا می خواهند به بازدیدکنندگان شوک وارد کنند. وقتی چنین موضوعی تبلیغ و رسانه مند می شود، ما در مقابل آن چه کردیم؟ و چه می توانیم بکنیم؟ این یکی از بحث های بسیار مهم ماست: در برابر تصویری که دشمن از ایران ارائه می کند، چگونه می توانیم برای دشمن یا آن دیگری که ما را نمی شناسد، تصویری واقعی، منصفانه و طبیعی از ایران بسازیم؟

در برابر تصویری که دشمن از ایران ارائه می کند، چگونه می توانیم برای دشمن یا آن دیگری که ما را نمی شناسد، تصویری واقعی، منصفانه و طبیعی از ایران بسازیم؟

در هر کشوری دشمنی، خشم و تندروی وجود دارد. این مساله مختص ایران نیست؛ در آمریکا و آلمان نیز جریان های تندرو وجود دارند. برای مثال، نئونازی هایی هستند که حاضرند با مهاجران به بدترین شکل برخورد کنند. این مسائل در سینما، تئاتر و حتی کنسرت های آن کشورها نیز بازتاب پیدا می کند، بنابراین، اینکه ما در سینما و تئاتر خود چه تصویری از ایران ارائه دهیم، می تواند موضوعی جدی باشد.

دقیقاً می خواستم به همین نکته برسم. ما برای روایت کردن، ظرفیت های بسیار قدرتمندی داریم؛ چه در تاریخ و چه در اسطوره های ایرانی و افسانه های محلی. پیش تر درباره تنوع اقوام ایران نیز صحبت کردیم. با توجه به این ظرفیت ها، عملکرد ما در روایت کردن این میراث چگونه بوده است؟

همین حالا که با هم صحبت می کنیم، نمایش هایی درباره کوروش، سیاوش و آرش روی صحنه هستند که بعضی از آنها پرسش هایی نیز ایجاد کرده اند. برای مثال، در یکی از نمایش ها سیاوش با چشمان سبز به تصویر کشیده شده است؛ درحالی که اگر به معنای واژه سیاوش توجه کنیم، مفاهیمی مانند چشم و ابروی سیاه یا صاحب اسب سیاه مطرح می شود.

از طرف دیگر، برخی از این روایت ها در فضاهای لوکسی مانند هتل ها و باشگاه های لوکس اجرا می شوند.

این مساله مهم است ممکن است تصویری که ما از فرهنگ خودمان ارائه می کنیم، برای مخاطب ایرانیِ آشنا با این موضوعات هم پذیرفتنی نباشد. حالا مخاطب خارجی که این افسانه ها و اسطوره ها را نمی شناسد، چگونه می تواند آنها را درک کند؟

به نکته خوبی اشاره کردید. باید از خودمان بپرسیم که می خواهیم چه تصویری را به چه کسی ارائه دهیم. گاهی درون یک خانواده زندگی می کنیم و با اعضای خانواده راحت و صمیمی هستیم. به قول خودمان، با یکدیگر خاکی رفتار می کنیم، از هم پذیرایی می کنیم، روی زمین می نشینیم و نان و ماست می خوریم. نمونه هایی از این فضای صمیمی را در فیلم «مهمان مامان» می بینیم. این فیلم نمونه ای از اثری است که درون یک فرهنگ و برای مخاطب ایرانی ساخته شده است. ما با تماشای آن می فهمیم که وقتی در فشار و رنج قرار داریم، همسایه ها چگونه به کمک یکدیگر می آیند تا مهمانی به خوبی برگزار شود.

گاهی می خواهیم خودمان را به دیگری معرفی کنیم، در این موقعیت، ممکن است مهمانی باشکوهی ترتیب دهیم و بکوشیم هرچه داریم، به نمایش بگذاریم. این وضعیت را می توان با حکایتی مقایسه کرد که اگر اشتباه نکنم، عطار نقل کرده است: شخصی گوسفندی داشت و همان را برای شاه قربانی کرد؛ گوسفند نیز تمام دارایی او بود. ما هم در معرفی خود به دیگران، ذخایر ارزشمندی داریم. من این ذخایر را در قالب مفهومی به نام «سرمایه نوستالژیک» صورت بندی کرده ام و در یکی دو مقاله نیز به آن پرداخته ام.

این سرمایه نوستالژیک چیست؟ یکی از مهم ترین بخش های آن، تاریخ و تمدن ماست. به یاد دارم زمانی که چند سال خارج از کشور زندگی می کردم، معلم تاریخ ما به ایران آمده بود. او وقتی از ایران و آثاری مانند تخت جمشید و میدان نقش جهان صحبت می کرد، با هیجان و شکوه خاصی از آن ها یاد می کرد. این نشان می داد که معماری، تاریخ و تمدن ایران تا چه اندازه بر او تأثیر گذاشته بود. حجاری ها و آثار مجسمه سازی ما نیز بخشی از همین سرمایه هستند.

من در حوزه قدرت نرم هم کار کرده ام و معتقدم ما سرمایه های دیگری نیز داریم؛ از جمله سرمایه مذهبی که جایگاه خاص خود را دارد. برای مثال، پیاده روی اربعین و ارتباط ما با عتبات، ارزش زیادی دارد و ظرفیت تصویری و نمادین قابل توجهی ایجاد کرده است. شمار زیاد شرکت کنندگان و دوستی هایی که در این مسیر شکل می گیرد، می تواند برای بسیاری از مردم جهان تاثیرگذار باشد، این حوزه، ارزش و جایگاه مستقل خود را دارد.

برای معرفی تصاویر ایران و ایرانیان به دیگری، کمتر وقت گذاشته ایم و این ظرفیت ها را به خوبی عرضه نکرده ایم.

بااین حال، ما برای معرفی تصاویر ایران و ایرانیان به دیگری، کمتر وقت گذاشته ایم و این ظرفیت ها را به خوبی عرضه نکرده ایم. احتمالاً شنیده اید که برزیلی ها، اگر اشتباه نکنم، به تازگی سریال یا فیلمی درباره دوره هخامنشی ساخته اند که سروصدای زیادی هم به پا کرده است. می بینیم که تاجیکستان تا چه اندازه برای این موضوع سرمایه گذاری می کند؛ از جمله اینکه به همه دانش آموزان مدارس شاهنامه هدیه داده و آموزش شاهنامه خوانی را در برنامه خود قرار داده است. آنها برای احیای مفهوم ایران بزرگ و ایران آریایی نیز سرمایه گذاری می کنند.

به نظر من، ایجاد تعادل در تصویر ایران می تواند بسیار ارزشمند باشد. وقتی یک خارجی عزاداری های محرم را، به ویژه در فضایی مانند یزد، می بیند، ممکن است عمیقاً تحت تاثیر قرار بگیرد. نذری های ما نیز ظرفیت های تصویری بزرگی دارند اما در کنار این تصاویر، مخاطب باید ایران باستان، ایران اسطوره ای و ایران آیینی را هم بشناسد و با قهرمانان و اسطوره های ایرانی آشنا شود.

در مقابل، ما گاهی در فضای شهری خودمان، برای مخاطب خودی و در واکنش به دشمن، از این ظرفیت ها استفاده می کنیم؛ برای مثال، در بیلبوردهایی که در تقابل با دشمن طراحی می شوند. فیلم سازان و کارگردانان ما نیز به این سمت رفته اند. بهرام بیضایی در نمایش «مرگ یزدگرد» نمونه ای از این رویکرد را نشان می دهد. او با پرداختن به یک آسیابان، همسرش و روزها یا ساعت های پایانی دوره ساسانی، فضای خاصی می سازد. البته نمی دانم این نوع روایت تا چه اندازه می تواند برای مخاطب غربی جذاب باشد.

در مجموع، به نقل ازبهمن نامور مطلق(استاد اسطوره شناسی و ادبیات تطبیقی دانشگاه شهید بهشتی)، ما سه ساحت داریم که باید آنها را در تعادل با یکدیگر ارائه کنیم.

نخست، ساحت ایرانی بودن ماست؛ ایرانی بودنی که تنها به ایران پیش از اسلام یا ایران دوره اسلامی محدود نمی شود، بلکه تداومی تاریخی دارد که از مهاجرت اقوام آریایی تا امروز امتداد یافته است.

دوم، ایران اسلامی و به طور خاص ایران شیعی است که وجه تمایز ما محسوب می شود و به تعبیر برخی دوستان، بخشی از برند ایرانیان است.

سوم، ایران جهانی است؛ یعنی ایران معاصر و ظرفیت های آن برای حضور در جهان امروز.

همیشه از خودم می پرسیدم چرا درباره المپیادی های ما فیلم ساخته نمی شود؛ درباره دختر یا پسر نوجوانی که از خواب و خوراک خود می زند تا به مدال جهانی برسد، اما بعد دیده نمی شود و شاید ناچار شود برای معرفی توانایی هایش به جای دیگری برود. چرا درباره قهرمانان معاصر خودمان در حوزه فناوری یا کارآفرینانی که دستاوردهای چشمگیری دارند، فیلم ها و اجراهای هنری بیشتری تولید نمی کنیم؟ این افراد نیز بخشی از ایران امروز هستند و باید دیده شوند.

اگر می خواهیم ایران را معرفی کنیم، باید آثاری مانند «مست عشق» ساخته شوند و به سراغ شخصیت هایی مانند خیام و عطار نیز برویم؛ چهره هایی که در بیرون از ایران هم برایشان تصویر و شناختی وجود دارد.

بنابراین، به نظر من، باید میان ایران معاصر، ایران مذهبی و شیعی و ایران اسطوره ای با تمدن بزرگش تعادل برقرار کنیم. این سه ساحت، یا به تعبیر نامور مطلق، این سه سرِ اسطوره، اگر در کنار هم و با تعادل و همنشینی ارائه شوند، ظرفیت بسیار ارزشمندی برای معرفی ایران ایجاد می کنند.

هیچ وقت این نکته را فراموش نمی کنم این روزها سالروز بزرگداشت مولاناست. زمانی که دانشجو بودم، این پرسش برایم مطرح شد که چرا در سال بزرگداشت مولانا، کار ویژه ای انجام نمی دهیم؟ درحالی که در ترکیه برنامه های بسیار گسترده ای برگزار می شود. مگر مولانا این همه شعر و کتاب به زبان فارسی ندارد؟

به یاد دارم در سال ۱۳۸۵ یا ۱۳۸۶، تنها اتفاقی که برای بزرگداشت مولانا افتاد، انتشار و رونمایی از مجموعه ای سه جلدی از مقالات گردآوری شده استادان بود. من به عنوان دانشجو از خودم می پرسیدم آیا واقعاً نمی توانیم کاری بیش از این انجام دهیم؟ سال ها گذشت تا فیلم «مست عشق» ساخته شد. این فیلم ظرفیتی برای معرفی مولانا ایجاد کرد. تا جایی که می دانم، رومی و دیوان مولانا در آمریکا نیز با استقبال گسترده ای مواجه شده اند و در شمار آثار پرفروش شعر قرار گرفته اند. بنابراین، اگر می خواهیم ایران را معرفی کنیم، باید آثاری مانند «مست عشق» ساخته شوند و به سراغ شخصیت هایی مانند خیام و عطار نیز برویم؛ چهره هایی که در بیرون از ایران هم برایشان تصویر و شناختی وجود دارد.

بسیاری از مخاطبان خارجی هنرمندان ایرانی را می شناسند، اما بسیاری دیگر هنوز با آنها آشنا نیستند. برای مثال، خانمی از روسیه به ایران آمده بود. وقتی درباره استاد محمود فرشچیان و اینکه چه کسانی آثار او را خریداری کرده اند، برایش توضیح داد، از ملکه الیزابت و مایکل جکسون گرفته تا موزه های مختلف جهان، باورش نمی شد که ما چنین هنرمندی داریم. البته استاد فرشچیان خود هنرمندی شناخته شده است، اما هنرمندان ایرانی دیگری هم هستند که چون رسانه های ما نتوانسته اند آثارشان را از طریق فیلم، تئاتر و سینما به درستی به جهان معرفی کنند، همچنان ناشناخته مانده اند.

ادامه دارد...

منبع: https://www.irna.ir/news/86282018
هنرهای تجسمی هنر سینما حذف فیلتر
بازگشت به لیست

مطالب مشابه پیشنهادی