رزا لوکزامبورگ و بررسی کتاب «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ»

رزا لوکزامبورگ و بررسی کتاب «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ»

نخستین عنوانی‌ کـه‌ بـه‌ رزا‌ دادند‌، «رزای‌ خون‌ریز» بود کـه مـی‌توان آن‌را به عنوان مقدمه و نشانه های خطرناک حمله‌های بعدی مخالفانش به حساب آورد. دستگیری، تعقیب،زندان و آزار و اذیت رزا امری عـادی شـده‌ بـود و به هر کـشوری کـه می‌رفت، چنین می‌نمود کـه عـده‌ای از حکومتیان و راست‌ها منتظر دست‌گیری وی هستند.

تاریخ ثبت: 1397/04/30 - تاریخ بروزآوری: 1397/04/30

رزا لوکزامبورگ

رزا لوکزامبورگ، بانوی انقلابی‌

 

رزا لوکزامبورگ در پنجم‌ ماه‌ مه‌ سال ۱۸۷۱ در شهر زامـوش در لهـستان بـه بار آمد. او کوچک‌ترین فرزند یک خانواده یهودی‌ بود.خانواده رزا در نوجوانی‌اش به ورشو نقل مکان کـردند. وی در این‌ شهر به تحصیل پرداخت‌ و پس‌ از مدتی با گروهی به نام «پروتارلیا»آشـنا شد و چون از آرای آن‌ها خـوشش آمـد، به این گروه پیوست و به زودی در چهره یکی از فعالان سیاسی به فعالیت پرداخت.


 
رزا‌ با فعالیت‌های سیاسی گروه پرولتاریا که عقایدی سوسیالیستی داشتند آن‌چنان همراه شد که در سن ۱۸ سالگی تحت تعقیب قرار گرفت و ناچار شـد از لهستان به سوییس بگریزد. در سوییس در شهر‌ زوریخ‌ ساکن شد و هم‌چنان بی‌پروا به تبلیغ اعتقادات سوسیالیستی پرداخت و ضمن ادامه‌ی فعالیت‌های انقلابی به دانشگاه رفت و در رشته‌ علوم طبیعی و اقتصاد سیاسی به تحصیل پرداخـت. در دانـشگاه زوریخ همفکران زیادی‌ یافت‌ که از جمله آناتولی-لونا چارسکی بود که بعدها به عنوان یکی از رهبران جنبش چپ (سوسیالیست) مورد توجه قرار گرفت.


 
رزا لوکزامبورگ و هم‌فکرانش با گروه‌های پراکنده و یا مـتشکل‌ احـزاب‌ چپ و سوسیالیست اروپا، به ویژه روسیه ارتباط دایمی و نزدیکی داشتند. درحالی‌که رزا فعالیت‌های سیاسی را در سوییس پشت سر می گذاشت و با گروه‌های چپ اروپا ارتباط نزدیکی داشت، حزب‌ سوسیال‌ دموکرات‌ کارگری روسیه، در ایـن روزهـا‌ دچار‌ انشعاب‌ شد و رزا توانست در بین اعضای فعال این حزب شخصیت‌های سیاسی و انقلابی بزرگی چون: گئورگی بلخانوف و پاول اکسلرد را پیدا کند‌. در این زمان او به صورت چهره‌ای‌ سـیاسی‌ در سـرتاسر اروپا شـناخته می‌شد.

او اگـرچه در لهـستان مقیم نبود،اما درباره سرنوشت سیاسی کشورش با‌ حزب‌ سوسیال‌ دموکرات کارگری روسیه که خواهان تعیین سرنوشت سیاسی لهستان در‌ روسیه است، اخـتلاف پیـدا مـی‌کند. رزا لوکزامبورگ به زودی وارد کشمکش جدید سیاسی جهان می‌شود. او بـا تـعیین‌ سرنوشت‌ ملل‌ به این سبب که توجه به آن، جنبش بین المللی‌ سوسیالیسم‌ را تهدید می‌کند، به سختی مخالفت مـی‌ورزد. ایـن مـخالفت‌ها به زودی علت جدا شدن رزا از‌ حزب‌ سوسیال‌ دموکرات کارگری روسیه و چـندی بعد از حزب سوسیالیست لهستان می‌شود. هم‌زمان با‌ جدایی‌ از‌ آن دو حزب، نشریه‌ای را با نام«آرمان کارگران»منتشر می‌کند و چندی بـعد «حـزب‌ سـوسیال‌ دموکرات‌» پادشاهی لهستان را بنیان می‌گذارد.

رزا لوکزامبورگ در سال ۱۸۹۸ و در سن ۲۷ سالگی‌ موفق‌ بـه دریـافت مدرک دکتری در رشته صنایع می‌شود و پایان‌نامه‌ خود را با عنوان‌ «توسعه‌ صنعتی‌ لهستان»به چاپ رساند. رزا پس از دریـافت مـدرک دکـتری خود عازم آلمان شد‌ و با‌ یک کارگر آلمانی با نام گوستاو لوویـک ازدواج کـرد و تـوانست دارای ملیت آلمانی‌ بشود‌. رزا‌ به برلین رفت و به حزب«سوسیال دموکرات آلمان» پیوست. هنوز مـدتی از پیـوستن رزا بـه‌ حزب‌ نگذشته بود که اطلاعیه‌ها، بولتن‌ها، مقاله‌ها و گزارش‌های او راجع به جنبش چپ‌ و سوسیالیسم‌ در‌ سـرتاسر آلمـان و اروپا دست به دست می‌گشت و بسیار پرتوان و پرتلاش به تبلیغ در این‌باره مشغول‌ گردید‌.

در‌ هـمین زمـان یـکی از کتاب‌های ایدئولوژیک رزا به نام «اصلاح یا انقلاب‌» از‌ چاپ درآمد و مسایل درون حزبی سوسیال دموکراسی آلمـان را بـه چالش کشید و علیه جنبش تجدیدنظر طلبی‌ (Revisionism‌) که توسط ادوارد-برنشتاین رهبری می‌شد به‌پا خـاست و مـبارزه‌ای نـاخواسته را علیه‌ طرفداران تجدیدنظر طلبی آغاز کرد. فعالیت‌های سیاسی و تلاش‌ سرسختانه‌ی‌ رزا‌ لوکزامبورگ باهم‌کاری یکی از هم‌اندیشان‌اش بـه نـام‌ کارل‌کائوتسکی، مانع از نفوذ خط تجدیدنظرطلبان در حزب شد.

رزا که آرامشی در‌ خود‌ نـمی‌دید بـا روشـن شدن شعله‌های‌ انقلاب‌ ۱۹۰۵ روسیه‌ به‌ ورشو‌ پایتخت لهستان رفت تا از آن‌ جا‌ به انقلابیون روسـیه کـمک کـند که توسط نیروهای نظامی دستگیر و زندانی شد‌. رزا‌ در پیش‌زمینه‌های انقلاب روسیه یکی از‌ طـرفداران آتـشین لنین بود‌ و از‌ احزاب انحرافی «منشویک» و «سوسیالیست انقلابی‌» انتقاد می‌کرد و به جای آن از طرفداران پروپا قرص حزب «بـلوشیک» بـه رهبری‌ لنین‌ بود.
 
هنوز چند ماهی از‌ انقلاب‌ ۱۹۰۵‌ روسیه نگذشته بود‌ که‌ رزا نـظریه‌ی جـدید خود‌ با‌ عنوان «اعتصاب عمومی» را پی ریزی کـرد و از آن بـه عـنوان بزرگ‌ترین سلاح انقلابی‌ کارگران‌ (پرولتاریا) نام بـرد. پافشاری رزا در‌ اجرای‌ عملی این‌ نظریه‌ مخالفت‌های‌ گسترده درون حزبی را‌ از جانب برخی از رهبران حزب سوسیال دمـوکرات آلمـان مانند: اوت بیلو کارل کائوتسکی و بـسیاری‌ از‌ اعـضای حزب ایـجاد کـرد. رزا لوکـزامبورگ‌ در‌ ابراز‌ عقیده‌، مبارزات‌ انقلابی، پیاده شـدن‌ نـظریه‌های‌ سوسیالیستی و پشتیبانی بی‌چون و چرا از سوسیالیسم، آرام و قرار نداشت و این سبب شد که مـخالفت‌های پنـهانی و آشکار‌ گروه‌های‌ راست‌ و سرمایه‌دار علیه وی آغـاز گردید.
 

نخستین عنوانی‌ کـه‌ بـه‌ رزا‌ دادند‌، «رزای‌ خون‌ریز» بود کـه مـی‌توان آن‌را به عنوان مقدمه و نشانه های خطرناک حمله‌های بعدی مخالفانش به حساب آورد. دستگیری، تعقیب،زندان و آزار و اذیت رزا امری عـادی شـده‌ بـود و به هر کـشوری کـه می‌رفت، چنین می‌نمود کـه عـده‌ای از حکومتیان و راست‌ها منتظر دست‌گیری وی هستند. در آخرین دور دستگیری و پس از گذراندن دوره زندان به آلمان بازگشت و در‌ بـرلین‌ در مـدرسه‌ سوسیال دموکرات مشغول تدریس شد.

 

«انـباشت سـرمایه» یکی از بـرجسته‌ترین کـتاب‌های ایـن بانوی مبارز چپ و رهـبر سوسیالیسم اروپا است که در سال ۱۹۱۳ و در هنگام بودن او‌ در‌ برلین به چاپ رسید. رزا در این کتاب می‌گوید که سـرمایه‌داری سـرانجام به‌سوی امپریالیسم پر خواهد کشید.

درگیر و دار جنگ جهانی اول رزا‌ لوکـزامبورک‌ همراه یـکی از هم فکرانش‌ کـه‌ یـک سوسیالیست انقلابی بود به نام کارل-لیب کنخت، فراکسیونی را در حزب سوسیال دموکرات آلمان ایجاد کردند بـه نـام «اسـپارتاکیست». اسپارتاکیست‌ها به رهبری‌ رزا‌ لوکزامبورگ به سختی بـا‌ سـیاست‌ حـزب سـوسیال دمـوکرات آلمـان که از یورش آلمان به کشورهای هم سایه و اشغال سرزمین‌های بیگانه پشتیبانی می‌کردند، مخالفت ورزیدند و اعلام کردند که این حزب بهتر است با نام «سوسیال شوونیسم‌» فعالیت‌ کـند.

به زودی اسپارتاک به صورت اتحادیه‌ای درآمد و خود را«انترناسیونالیست» خواند و با سیاست ارتجاعی و تجاوزکارانه‌ حزب سوسیال دموکرات آلمان مخالفت خود را آغاز کرد. رزا در تبلیغ خود تا‌ جایی‌ پیش‌رفت که‌ اعلام کرد سـربازان آلمـانی به جای فرمان‌بری در اشغال سرزمین‌های دیگران باید تفنگ‌های خود را علیه فرماندهان‌ خود برگردانده و دولت آلمان را هدف قرار دهند و آن‌را سرنگون کنند‌.

رزا‌ با‌ حرکات رادیکالی و فعالیت‌های شبانه‌روزی علیه نظام سیاسی و اداری آلمـان خـود را در موقعیت بسیار خطرناکی قرار داد‌.‌‌ مخالفت‌ آشکار و سرسختانه‌ رزا با جنگ و دولت آلمان سبب شد تا وی به اتفاق‌ کارل‌ لیب‌ کنخت دستگیر و زندانی شود.

رزا لوکزامبورگ در زنـدان نـیز بی‌کار ننشست.مشهورترین کتاب‌های خـود را‌ بـا عنوان« جزوه یونیوس و انقلاب روسیه» نوشت. در«جزوه یونیوس»رزا بنیادهای نظری‌ «اسپارتاکیست‌ها» را مطرح می‌کند‌ و در‌«انقلاب روسیه» از انقلاب روسیه، حرکت‌های انقلابی دانشجویان روسیه و چگونگی به قـدرت رسـیدن «بلشویک‌ها» صحبت می‌کند.

در سـال ۱۹۱۸ مـیلادی دولت آلمان رزا را از زندان آزاد کرد و این بانوی انقلابی‌ با سرسختی،حرارت و تلاش بیش‌تری به کارهای انقلابی مشغول شد.

هنوز چند ماهی از آزادی رزا نگذشته بود که او به اتفاق رفیق هم فکرش کارل لیپ کـنخت «حـزب کمونیست آلمان‌»را‌ تأسیس کردند. در نوامبر ۱۹۱۸ طرفداران و مخالفان نظریه‌ی رزا لوکزامبورگ در خیابان‌های برلین علیه یک‌دیگر با اسلحه درگیر شدند. این جنگ و گریزها تا ژانویه‌ی ۱۹۱۹ به درازا کشید. این شورش‌ توسط‌ دولت آلمان سرکوب شـد و رزا-لوکـزامبورگ و کارل لیـبکنخت به عنوان رهبران شورش دستگیر و در ۱۵ ژانویه‌ی همین سال بدون محاکمه توسط جوخه‌های راست اعدام شدند.
 
پس از بررسی قـتل‌ رزا‌ کوچک‌ترین مدرکی که نشان بدهد سران حکومت و دولت آلمان خواهان قتل وی بـوده‌اند، بـه‌دست نـیامد. رزا اگرچه توانست در دوران مبارزه علیه بی‌عدالتی‌های اجتماعی قلب میلیون‌ها طرفدار اروپایی و جهانی‌ را‌ تسخیر‌ کند،اما سرانجام تسلیم دسـیسه‌های‌ ‌ ‌سـرمایه‌دارانی‌ شد‌ که از سال‌ها پیش نقشه‌ی قتل او را طراحی کرده بودند.

رزا به عنوان یکی از پیـشگامان جـنبش چـپ (سوسیالیستی و بعدها‌ کمونیستی‌) جهان‌ نظریه‌ی«حق تعیین سرنوشت ملل»را رد می‌کرد‌ و عقیده‌ داشت رفتن در پی آن نظریه، «جـنبش بین المللی»سوسیالیسم را فرومی‌کاهد و سبب قدرت گرفتن بورژوازی در جهت سرکوب‌ کردن‌ نیروهای‌ کـارگری می شود،که در ایـن صـورت سلطه‌ی بوروژوازی بر‌ ملت‌های تازه استقلال‌یافته تحمیل می‌شود.

اختلاف‌نظر پایه‌ای رزا لوکزامبورگ با حزب سوسیال دمکرات روسیه و لهستان سبب شد که‌ «حزب‌ سوسیال‌ دموکرات لهستان» توسط وی بنیان‌گذاری شود. رزا در کتاب«اصلاح یا‌ انـقلاب‌»که ساختار آن حمله‌ی آشکار علیه تجدیدنظرطلبی در ایدئولوژی سوسیالیسم توسط ادوارد-برنشتاین است می گوید‌: «نظریه‌ی‌ برنشتاین‌ از ما می‌خواهد که تحول اجتماعی و هدف نهایی سوسیال دموکراسی را به‌ کناری‌ نهیم‌ و به جای آن اصطلاحات اجـتماعی را کـه به مثابه‌ی ابزار مبارزات طبقاتی است، به‌ عنوان‌ هدف‌ جنبش بپذیریم.

رزا نسبت به سیاست روسیه نیز دل خوشی نداشت. اگرچه وی در‌ سرزمین (لهستان) به دنیا آمده بود که قسمتی از امپراتوری گسترده روسـیه بـود، اما‌ علیه‌ تسلط‌ روسیه علیه کشورش پیوسته ناآرام بود و مبارزه می‌کرد. حق تعیین سرنوشت اقلیت‌های قومی، ملت‌های‌ کوچک‌ و کشورهای تحت سلطه را متعلق به شهروندان بومی سرزمین‌های مادر می‌دانست. اصـل مـخالفت‌ و تضاد‌ رزا‌ لوکزامبورگ با ادوارد برنشتاین در این بود که، برنشتاین می‌گفت:«هدف نهایی هر چیزی که‌ می‌خواهد‌ باشد، مهم نیست. اصل جنبش است که باید حفظ شود» به همین‌ سبب‌ وی نـتیجه‌ی نـامطلوب این باور را در افکار انقلابی خـود در مـورد حـق تعیین سرنوشت مردم‌ سرزمین‌ها‌ بیان‌ می‌کرد.

رزا لوکزامبورگ به آن‌چنان فراباوری در نظریه‌های انقلابی -سوسیالیستی خود رسیده‌ بود‌ که از همان آغاز جنبش سـوسیالیستی، کـمونیستی و لنـینیستی روسیه را همواره تایید می‌کرد. اما وقتی احساس‌ کـرد‌ کـه شیوه‌های دیکتاتوری برای پیاده شدن نظریه‌های سوسیالیستی، حتی توسط لنین اعمال‌ می‌شود‌، بدون این‌که با اساس جنبش سوسیالیستی روسـیه‌ مـخالفت‌ ورزیـده‌ و یا خود را در مقابل آن بگذارد‌، به نقد سیستم پرداخت. اما تـا پایان عمر خود را شریک جنبش پرولتاریا روسیه‌ می‌دانست‌.

یکی دیگر از کتاب‌های مشهور‌ رزا‌-لوکزامبورگ کتاب‌ «انقلاب‌ روسیه‌» است. در ایـن کـتاب وی اگـرچه‌ یکی‌ از رهروان راستین و صمیمی سوسیالیسم و انقلاب روسیه است، اما راجع بـه قـدرتگیری دیکتاتوری مانند حزب بلوشیک هشدار می‌دهد‌،که مبادا شیوه‌های حزب‌ خارج‌ از موازین و آموزه‌های دیکتاتوری پرولتـاریا‌ بـاشد‌. مفهومی که بن مایه‌ نظریه‌ی کارل-مارکس را تشکیل می‌داد.
 
رزا دیکتاتوری پرولتاریا‌ را‌ همانند آمـوزه‌های مـارکسیسم نـمی‌داند. وی‌ معتقد‌ است‌ که در این‌جا‌ یک‌ اقلیت ممتاز، گردن‌کلفت‌، سرمایه‌دار‌، قدرت‌مند و نظامی نـیست کـه تـمام حقوق متصوره شهروندان را از بین ببرد. پرولتاریا یک‌ طبقه‌ و یک گروه بسیار بزرگ اجتماعی اسـت‌ کـه‌ نیمی از‌ قدرت‌ فیزیکی‌، فکری، علمی، اجتماعی و سیاسی‌ جهان را شامل می‌شود. بلکه بسیار بـیش‌تر از نـصف. بـنابراین چنان‌چه این طبقه به قدرت‌ برسد‌، گروه حاکم، گروه نظامی، گروه سرمایه‌سالار‌ و گروه‌ اقـلیت‌ نـیست‌ که‌ وحشت‌آفرین، بیدادگر و فسادآفرین‌ باشد‌.
 
او می‌گفت وقتی اقلیتی مشخص در راس حکومت و حزب قرار گـیرند دیـکتاتوری بـه آن رخنه خواهد‌ کرد‌. رزا‌ لوکزامبورگ باور داشت که دیکتاتوری پرولتاریا نوع‌ و شیوه‌ کاربرد‌ دموکراسی‌ است‌ و نـه‌ نـابود کردن دموکراسی. صدرنشینی یک عده به عنوان نماینده پرولتاریا در حاکمیت بدون درنـظر گـرفتن قـواعد بازی دموکراسی دیکتاتوری خواهد بود. این دیکتاتوری پیاده نخواهد شد، مگر‌ در اثر آموزش‌های سیاسی بـسیار گـسترده در بـین توده‌های مردم که به حقوق دیگران تجاوز نکنند و از حقوق دیگران حمایت کـنند.

رزا لوکـزامبورگ در عین وابستگی ایدئولوژیک به شوروی، هرگز‌ دست‌ از انتقاد از شیوه‌های حکومتی آن برنداشت و در مورد امضای قرارداد «برست-لیـتوسک» بـا آلمان به سختی به مخالفت برخاست. یکی از بزرگ‌ترین تاریخ‌نویسان تروتکیست «ایزاک-دویـچز» دربـاره‌اش نوشت‌: «با‌ قتل رزا،آلمان هوهنزولرنی آخرین پیـروزی‌اش را جـشن گـرفت و دروازه‌های شهرش را به‌سوی نازی‌ها گشود»

«در شهر بزرگ برلین که دو و نیم میلیون سکنه دارد، حتی یک دوست ندارم. در حال حاضر، این ایده به من چنان لذتی می‌بخشد که باآرامش ساده دلانه‌ای به آن لبخند می‌زنم.»

 «آزادی برای طرفداران حکومت، تنها برای اعضای حزب، هر چقدر هم که تعدادشان زیاد باشد، آزادی نیست، آزادی دست کم، آزادی کسی است که دیگر گونه می‌اندیشد.»

در سال ۱۹۸۶ مارگارته فون تروتا فیلمی در مورد او ساخت.
 

چند سال پیش نتایج یک بررسی نشان داد که جسدی که در گورستان فریدریکسفلد برلین دفن شده، با مشخصات جسمانی رزا لوکزامبورگ نمی‌خواند و جسد رهبر انقلابی آلمان در واقع در این مدت در سردخانه بیمارستان شاریته در برلین قرار داشته است.

در سردخانه پزشکی قانونی "مجتمع درمانی شاریته” در برلین از سالها پیش روی جسد زنی بدون سر و دست و پا تحقیق می‌شود. پزشکان و کارشناسان این مجتمع به تازگی اظهار داشتند که به نظر آنها این جسد به لوکزامبورگ تعلق دارد.

کارشناسان روشن کرده‌اند که صاحب جسد در میانه چهل سالگی به قتل رسیده، به بیماری مفصلی مبتلا بوده و پاهای نامساوی داشته است. روزا لوکزامبورگ هنگام مرگ ۴۷ سال داشت، در ناحیه لگن دچار ضایعه بود و به همین خاطر هنگام راه رفتن می‌لنگید.

طبق اسناد تاریخی روزا لوکزامبورگ پس از دستگیری، به شدت مضروب شده و سپس با گلوله‌ای به سر به قتل رسیده بود، اما روی جسدی که به جای او در گور آرمیده، چنین علایمی دیده نمی‌شود.

 

 

رزا لوکزامبورگ و فمنیسم

فمینیسم
 

واژه‌ی «فمینیسم» و «فمینیست» برای اولین بار در فرانسه و هلند در سال ۱۸۷۲ ظاهر شد، بریتانیا در دهه ۱۸۹۰، و ایالات متحده در سال ۱۹۱۰، و فرهنگ انگلیسی آکسفورد لیست ۱۸۹۴ را به عنوان سال ظهور برای اولین بار از «فمینیست» و ۱۸۹۵ برای «فمینیسم» استفاده کردند.

در اوایل قرن بیستم میلادی و در جریان موج اول فمینیسم و تلاش برای کسب حق رأی، عده زیادی از زنان خود را فمینیست نامیدند. واژه‌ای که با آغاز دهه‌های شصت و هفتاد میلادی و اوج گرفتن موج دوم جنبش‌های اجتماعی جای خودش را در ادبیات، سیاست، هنر، تاریخ، اقتصاد، حقوق، انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی نیز باز کرد. در واقع فمینیسم در پی نقد همه اندیشه‌ها بود.


در پاسخ به سؤالی درباره چیستی فمینیسم، پاسخی جامع نمی‌توان داد. گروهی آن را جنبشی سازمان یافته برای به دست آوردن حقوق زنان قلمداد می‌کنند، گروهی آن را چشم‌اندازی در پی رفع کردن فرودستی، ستم، نابرابری‌ها و بی عدالتی‌ها علیه زنان می‌دانند و گروهی نیز آن را یک ایدئولوژی می‌پندارند که هدفش نه فقط برابری زنان و مردان که دگرگون‌سازی تمام ساختارهای اجتماعی است. با وجود تعریف‌های گوناگون، فمینیست‌ها همگی معتقدند که به زنان به خاطر جنس شان (جنسیت شان) ظلم شده‌است. برخی از اشکال اولیه فمینیسم مورد انتقاد قرار داده شده‌است و این موضوع منجر به ایجاد اشکال قومی خاص یا multiculturalist فمینیسم شده‌است.

خواسته‌های فمینیست‌ها در دوره‌های مختلف

دستگیریِ یک سافراجت در لندن ۱۹۱۴ میلادی. سافروجت‌ها برای بدست‌آوردنِ حقِ رأی برای زنان بهم پیوسته بودند.
فمینیست‌های نخستین خواستار طیف وسیعی از حقوق قانونیِ شهروندی، از جمله حقِ رای، حقِ مالکیت، حقِ سرپرستی کودک و حقِ طلاق بودند. از زمان جنگ داخلی تا سال ۱۹۲۰، کم‌کم تمام توجهات به یک موضوع، یعنی حق رأی محدود شد. با تولد دوباره فمینیسم در دهه ۶۰، دامنه توجهات بار دیگر وسعت یافت تا گستره بزرگتری از حقوق جنسی، حقوق اقتصادی و حقوق مدنی را دربرگیرد. اما در دهه ۷۰ و اوایل دهه۸۰ فمینیسم آمریکایی بار دیگر خود را محدود به یک خواسته کرد: لایحه حقوقِ برابر.

موج بعدی فمینیسم قرن نوزدهم هدف خود را منحصر به حق رأی نمود که مورد حمایت گسترده واقع شد. فمینیست‌ها مسئله حق رأی را مقوله سیاسی مشروع و مورد احترامی تلقی می‌کردند. نبرد برای تصاحب حق رأی بسیار پرهزینه بود و تا زمانی که این حق در سال ۱۹۲۰ اعطا گردید، کانالیزه کردن تمام انرژی فمینیست‌ها در جهت این هدف محدود، جنبش زنان را به رکود و خستگی کشانده بود، به‌طوری‌که بسیاری از فمینیست‌ها در این هنگام فراموش کردند که حق رأی به چه منظور بوده‌است.

احیای فمینیسم در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بار دیگر توجه همگان را به موضوع حقوق برابر برای زنان جلب کرد. این نهضت جدید در مراحل اولیه خود دارای دو بخش بود. بخش اول، شبکه‌ای از گروه‌های غیرمتمرکز بود که در اوایل دهه هفتاد اوج گرفت و هدفش افزایش آگاهی عمومی بود. این گروه‌ها نوعاً فاقد یک ساختار رسمی بودند و انرژی خود را بر روی روابط شخصی و امور جنسی متمرکز کرده بودند. بخش دوم جنبش، سازمان‌های ملی زنان را در بر می‌گرفت که شامل:

سازمان ملی زنان(NOW)
فراکسیون سیاسی ملی زنان(NWPC)
اتحادیه جنبش عدالت‌طلب زنان (WEAL)
در برخی از شاخه‌های فمینیسم گرایش‌های سیاسی مانند لیبرالیسم، مارکسیسم و سوسیالیستی دیده می‌شود، حتی پیگیری یا تمرکز بر روی محیط زیست هم جزو شاخه‌های فمینیسم است.

 

فمینیسم سوسیالیستی

این نظریه وجود دو نظام مردسالاری و سرمایه‌داری، و تأثیر هر دو را بر نابرابری جنسیتی را می‌پذیرد. به همین دلیل اغلب نظریه‌ای «ثنویت‌گرا» در مقایسه با فمینیسم رادیکال و فمینیسم مارکسیستی نامیده می‌شود. فمینیست‌های سوسیالیست معتقدند مردسالاری مقوله‌ای فراتاریخی است، امّا در جامعه‌های سرمایه‌داری، مردسالاری شکل مشخصی به خود می‌گیرد و این دو نظام به نوعی ترکیب می‌شوند. آنان اعتقاد دارند جنس، طبقه، نژاد، سن و ملیت افراد همگی می‌توانند از عوامل ستم بر زنان باشند اما هیچ‌کدام از این عامل‌ها از دیگری اساسی‌تر نیست. شکل مشخص فرودستی زنان در جامعه‌های سرمایه‌داری مختص این نظام اقتصادی-اجتماعی است و فقدان آزادی زنان به دلیل کنترلی است که در حوزه‌های عمومی و خصوصی بر آنان وجود دارد. این فمینیست‌ها رهایی زنان را در گرو از بین رفتن تقسیم کار جنسی در همه حوزه‌ها می‌دانند. هم‌چنین معتقد به پایان دادن شکلی از روابط اجتماعی هستند که مردم را به کارگر/سرمایه‌دار و زن/مرد تقسیم می‌کند.

ژولیت میشل، هایدی هارتمن، و آلیسون جگر از جمله صاحب‌نظران اصلی این گرایش نظری هستند. مقاله «ازدواج ناموفق فمینیسم و مارکسیسم» از هایدی هارتمن، یکی از آثار کلاسیک این نظریه است.

رزا لوکزامبورگ از نقش آفرین ترین چهره های فمینیستی پایان قرن نوزده و آغاز قرن بیستم آلمان بود که در قالب سوسیال فمینیسم نیز عمل می کرد. مدافع راسخ جنبش‌های رهایی زنان کارگر در سراسر زندگی‌اش بود، نقش او در مسائل زنان به این دلیل نامشخص بود که در پشت صحنه و از طریق دوست نزدیکش، کلارا زتکین (1933ـ1857, Clara Zetkin)، کار می‌کرد. زتکین رهبر جنبش زنان سوسیال‌دموکراتیک آلمان و سردبیر «برابری» بود، روزنامه‌ای که به طور گسترده پخش می‌شد. لوکزامبورگ حسی پرشور از درهم‌تنیدگی آزادی زنان و آزادی طبقه کارگر داشت. لوکزامبورگ اعتقاد داشت که پیگیری حق رأی زنان نه تنها کل جامعه بلکه تبعیض جنسی «خفقان‌آور» حاکم در میان رهبران و اعضای عادی جنبش را به لرزه در می‌آورد. او در 1907 در کنفرانس زنان سوسیالیست بین‌الملل درباره مجمع زنان و حفظ موجودیت مستقل خطابیه ایراد کرد و در سال 1912 درباره «حق رأی زنان و مبارزه طبقاتی» با استدلال قوی به حمایت از تداوم استقلال جنبش زنان کارگر از انجمن‌های زنان طبقه متوسط آلمان می‌پردازد. در سال 1914 وی در مقاله‌ای، «زنان پرولتری»، که برای روز بین‌المللی زن نوشته شده بود، طرح اجتماعی-تاریخی تکان‌دهنده‌ای است از ستم بر زنان کارگر و مقاومت آنان، چه در کشورهای صنعتی و چه در آفریقا و آمریکای‌لاتین که زنان برای زندگی خود به مبارزه با بربریت استعمار و سرمایه‌داری می‌پردازند.

رزا لوکزامبورگ (سمت راست) و کلارا زتکین در سال ۱۹۱۰

درباره «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ»


سوسیالیسم و آزادی


رزالوکزامبورگ یکی از خلاق‌ترین شخصیت‌هایی است که تاکنون در جنبش سوسیالیستی مشارکت داشته است. او بیش از هر مارکسیست دیگری در قرن بیستم گرایش بی‌وقفه سرمایه‌داری را برای خودگستری تشریح و به‌ویژه بر پیامدهای مخرب آن برای دنیای توسعه‌نیافته به‌لحاظ فناوری تأکید کرد. نقد او از گرایش سرمایه به نابودی محیط زیست غیرسرمایه‌داری و مخالفت شدید او با گسترش امپریالیستی در پرتو ظهور نسل جدیدی از فعالان و متفکران، امروز اهمیت جدیدی پیدا کرده است. در همان حال، مخالفت شدیدش با سازش اصلاح‌طلبانه، دسیسه‌های بوروکراسی و روش‌های سازمانی نخبه‌گرایانه از جست‌وجو برای بدیلی ضدسرمایه‌داری سخن می‌گوید که از صورت‌بندی‌های سرکوبگرانه و سلسله‌مراتبی می‌پرهیزد، صورت‌بندی‌هایی که ویژگی اکثر جنبش‌های رادیکال و تلاش‌های صد سال گذشته برای ایجاد جوامع سوسیالیستی بوده است. پافشاری او بر نیاز به دموکراسی انقلابی پس از تصاحب قدرت، برخی از پرسش‌های اصلی و بی‌پاسخ زمان ما را طرح می‌کند: آیا بدیلی در برابر سرمایه‌داری وجود دارد؟ آیا می‌توان گرایش سرمایه جهانی را به خودگستری بدون بازتولید پلیدی‌های بوروکراسی و توتالیتاریسم متوقف کرد؟ آیا انسان‌ها می‌توانند در عصری آزاد باشند که سرمایه‌داری جهانی‌شده و تروریسم آن را تعریف می‌کنند؟ سرانجام موضع وی به‌عنوان یک رهبر و نظریه‌پرداز زن در جنبشی سوسیالیستی که عمدتا مردان بر آن مسلط بودند، نویدبخش ارائه اندیشه‌هایی جدید درباره موضوع جنسیت و انقلاب است.
کتاب «گزیده‌هایی از رزا لوکزامبورگ» که در سال 2004 به زبان انگلیسی منتشر شد، برای نخستین‌بار گستره کامل نقش لوکزامبورگ را با گنجاندن بخش‌های مهمی از آثار اقتصادی و سیاسی او در یک مجلد نشان می‌دهد. کتاب نخستین‌بار در سال 1386 به همت نشر نیکا با ترجمه حسن مرتضوی منتشر شد و اکنون نشر ژرف ویراستی جدید از آن را به بازار عرضه کرده است. گردآوری این گزیده‌ها را کوین اندرسن و پیتر هودیس انجام داده‌اند. در این مجلد، چند اثر مهم لوکزامبورگ برای نخستین‌بار به زبان انگلیسی ترجمه شده‌اند که درباره موضوعات زیر است: 1) تأثیر جهانی‌شدن سرمایه‌داری بر اشکال اشتراکی پیشاسرمایه‌داری سازمان اجتماعی، 2) رهایی زنان به‌عنوان بعد تام و تمام دگرگونی سوسیالیستی، و 3) نقدهایی بر روش‌های سازمانی سلسله‌مراتبی که بخش اعظم تاریخ مارکسیسم را تعریف می‌کنند. در بخشی از مقدمه مفصل و تشریحی ویراستاران بر کتاب می‌خوانیم: «یقینا عصری که در آن رزا لوکزامبورگ می‌زیست و کار می‌کرد، نه‌تنها از لحاظ تاریخی بلکه از لحاظ مفهومی نیز با عصر ما متفاوت است. لوکزامبورگ زنده نماند تا دگرگونی انقلاب روسیه را به جامعه توتالیتری تمام‌عیار ببیند، چه رسد به فروپاشی آن. زنده نماند تا انقلاب‌های ضدامپریالیستی را در آفریقا، آسیا و آمریکای لاتین ببیند. همچنین زنده نماند تا انتشار مجموعه‌ای از نوشته‌های مارکس را ببیند که نسل‌های بعد را قادر ساخت درک عمیق‌تری از گستره و ژرفای اندیشه‌های او پیدا کنند. کشف دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844، گروندریسه و نوشته‌های مربوط به آخرین دهه زندگی‌اش درباره جوامع توسعه‌یافته از لحاظ فناوری همه پس از مرگ اوست. با این همه، با وجود محدودیت‌های تاریخی و مفهومی دوره‌ای که رزا لوکزامبورگ می‌زیست، مفهومی از انقلاب و آزادی را تکامل بخشید که امروزه، با وجود شرایط کاملا متفاوت برای ما قابل درک است. تعهد عمیق او به دموکراسی سوسیالیستی و آزادی انسان و مخالفت خصمانه او با بوروکراسی، مرکزیت‌گرایی و نخبه‌گرایی چالشی دائمی در برابر کسانی است که مبارزه با سرمایه‌داری را به اصلاحات تدریجی یا سازش‌های غیراصولی با گرایشات ارتجاعی محدود می‌کنند». (ص43)


مرور کتاب
کتاب از پنج پاره تشکیل شده است. پاره اول «اقتصاد سیاسی، امپریالیسم و جوامع غیرغربی» دربرگیرنده فصول اول تا چهارم است. فصل اول بخش‌هایی از کتاب «انباشت سرمایه» است؛ مهم‌ترین اثر نظری رزا لوکزامبورگ که نخستین‌بار در آلمان در سال 1913 با عنوان فرعی درآمدی بر تبیین امپریالیسم انتشار یافت. در این کتاب 450 صفحه‌ای، لوکزامبورگ کوشید ریشه‌های اقتصادی امپریالیسم را با تمرکز بر مسئله بازتولید گسترده که مارکس در انتهای جلد دوم «سرمایه» مورد بحث قرار داده بود آشکار کند. لوکزامبورگ معتقد بود مارکس نتوانست شرحی کافی از بازتولید گسترده بدهد زیرا جلد دوم «سرمایه» یک جامعه سرمایه‌داری بسته را فرض می‌کند که تجارت خارجی از آن کنار گذاشته شده است. در مقابل لوکزامبورگ کوشید نشان دهد که بازتولید گسترده به توانایی سرمایه‌داری برای تحقق ارزش اضافی از طریق استثمار اقشار غیرسرمایه‌دار وابسته است. بنابراین «انباشت سرمایه» کوشید اثبات کند که سرمایه‌داری بنا به ماهیت خود مستلزم سلطه و استثمار جهان غیرسرمایه‌داری است و بدون آن فرو می‌پاشد. فصل دوم که درباره تجزیه کمونیسم بدوی از ژرمن‌های باستانی و اینکاها تا هند، روسیه و آفریقای جنوبی است از «مقدمه‌ای بر اقتصاد سیاسی» گرفته شده؛ کتابی ناتمام که نگارش آن در حدود سال 1908 آغاز شد و بر درس‌گفتارهای او در مدرسه حزب سوسیال‌دموکراتیک در برلین استوار بود. فصل سوم با عنوان «برده‌داری» بخشی است از مجموعه‌ای بزرگ از متون تاکنون ناشناخته از لوکزامبورگ که تا دهه 1990 در آرشیوهای رژیم روسیه خاک می‌خورده است و برای نخستین‌بار در شماره 2002 سالنامه «پژوهش تاریخی کمونیسم» منتشر شده است. لوکزامبورگ در این مقاله نقد خود را به این اعتقاد انگلس که برده‌داری در نتیجه مالکیت خصوصی پدیدار شده طرح می‌ریزد و به خاستگاه‌های برده‌داری با دیدگاهی نه چندان تک‌راستا می‌پردازد. فصل چهارم، «مارتینیک»، که لوکزامبورگ کمی پس از فوران آتشفشانی عظیم در مه 1902 در بندر سن پی‌یر در جزیره کارائیبی مارتینیک نوشته علاقه او به رویدادهای خارج از اروپا و مخالفت شدید او را با استعمار‌گرایی اروپایی نشان می‌دهد.

 

اعتصاب توده‌ای
پاره دوم «سیاست انقلاب؛ نقد اصلاح‌طلبی، نظریه اعتصاب عمومی و نوشته‌هایی درباره زنان» است. فصل پنجم «اصلاح یا انقلاب اجتماعی»، نقد معروف لوکزامبورگ از تجدیدنظرطلبی ادوارد برنشتاین است که نخستین‌بار به صورت مجموعه‌ای از مقالات در 1898 انتشار یافت. برنشتاین (1932-1850) چهره اصلی جنبش سوسیالیستی آلمان بود و هنگامی که در دهه 1890 در انگلستان تبعید بود از سوی فریدریش انگلس به‌عنوان وصی ادبی مارکس معرفی شد. با توجه به نقش تعیین‌کننده برنشتاین در بین‌الملل دوم، دفاع او از دیدگاه‌های تجدیدنظرطلبانه پس از مرگ انگلس بسیاری را در آن زمان حیرت‌زده کرد. برنشتاین خواهان ارزیابی مجدد بسیاری از مفاهیم مارکس در پرتو ثبات مفروض سرمایه‌داری و رشد سوسیال‌دموکراسی شده بود و همین لقب «تجدیدنظرطلب» را برای او به ارمغان داشت. با اینکه لوکزامبورگ نخستین کسی نبود که به تلاش برنشتاین برای تجدیدنظرطلبی در اعتقادات پایه‌ای مارکسیسم حمله کرده بود، تحلیل او جامع‌ترین آنها به شمار می‌آمد. نقد لوکزامبورگ برنشتاین را به‌عنوان چهره برجسته سوسیال‌دموکراسی آلمان و کل بین‌الملل دوم تثبیت کرد.
فصل ششم دربرگیرنده یکی از مهم‌ترین متون سیاسی لوکزامبورگ، «اعتصاب توده‌ای، حزب سیاسی و اتحادیه‌های کارگری» شامل تحلیل وی از انقلاب 1905 روسیه است که در آن شرکت داشت و بازتاب تلاش او برای برجسته‌کردن اهمیت اعتصاب توده‌ای در تحولات انقلابی آینده به شمار می‌آید. این اثر کامل‌ترین شرح نظریه‌ او را درباره خودجوشی به‌عنوان عنصر کلیدی در مبارزه طبقاتی در بر می‌گیرد. لوکزامبورگ در این نوشته ابتدا موضع طرفداران پرشور اعتصاب توده‌ای را در آلمان بررسی می‌کند، کسانی از سنخ برنشتاین، سپس موضع سرسخت‌ترین مخالفان چنین تلاشی را که در اتحادیه‌های کارگری نیز نماینده داشتند بررسی می‌کند و با توصیف شرایط انقلاب 1905 روسیه نتیجه می‌گیرد هر دو طرف برداشت یکسانی دارند و آن این است که این، یک اقدام آنارشیستی است: «در هیچ کشوری در جهان چون روسیه تا این حد کم درباره اعتصاب عمومی تبلیغ یا بحث نشده است و موارد منفرد تصمیم‌گیری‌ها و توافقات کمیته اجرائی حزب روسیه که به واقع می‌کوشید تا اعتصاب عمومی را به دلخواه خویش اعلام کند - مثلا آخرین تلاش آنها پس از انحلال دوما - تقریبا بی‌فایده بود. بنابراین اگر قرار است انقلابیون روسیه چیزی را به ما آموزش دهند بیش از هر چیز این است که اعتصاب عمومی به طور تصنعی «برپا» و به دلخواه «تصمیم گرفته» و «تبلیغ» نمی‌شود، بلکه پدیده‌ای تاریخی است که در لحظه‌ای معین ناشی از شرایطی اجتماعی یا اجتناب‌ناپذیری تاریخی رخ می‌دهد». (ص229)
فصل هفتم سخنرانی در پنجمین کنگره حزب سوسیال‌دموکراتیک روسیه است. این کنگره که رئیس جلسه آن لنین بود در 1907 در لندن برگزار شد. لوکزامبورگ نقش عمده‌ای در این کنفرانس داشت و تلاش کرد تا درس‌های انقلاب 1905 روسیه، به‌ویژه فعلیت اعتصاب توده‌ای، را با توجه به تحولات بین‌المللی در حال ظهور صورت مشخص بخشد. وی در این کنگره به‌عنوان نماینده سوسیال‌دموکراسی پادشاهی لهستان و لیتوانی و کمیته مرکزی سوسیال‌دموکراسی آلمان حضور داشت. در این متن لوکزامبورگ گرایش‌های سیاسی متنوع روسیه را براساس تجربه انقلاب و نظریه مارکسی انقلاب مورد ارزیابی قرار می‌دهد.
فصل هشتم مقاله «نظر و عمل» است که لوکزامبورگ در سال 1910 منتشر کرد و گسست آشکار او را از کارل کائوتسکی، نظریه‌پرداز اصلی بین‌الملل دوم، مشخص می‌کند. در اوایل سال 1910، کائوتسکی از انتشار مقاله لوکزامبورگ درباره اعتصاب توده‌ای (با عنوان «بعد چه خواهد شد؟») خودداری کرد به این دلیل که فراخوان آن برای جمهوری با برنامه سوسیال‌دموکراسی در آلمان منطبق نبود. پس از رد و بدل شدن نامه‌هایی تلخ بین آن دو، کائوتسکی از موضع خود در مقاله «استراتژی جدید» دفاع و در آن این استدلال را مطرح کرد که سوسیال‌دموکراسی آلمان باید استراتژی فرسایشی را پیش بگیرد و نه آنکه مستقیما به دولت حمله کند. پاسخ تند لوکزامبورگ به کائوتسکی، که در این فصل چهار بخش نخست آن آمده دیدگاه او را نسبت به رابطه جدید خودانگیختگی و سازمان در مواجهه با مخالفت رو‌به‌رشد رهبران سوسیال‌دموکراسی آلمان نشان می‌دهد. مجادله وی با کائوتسکی در سال 1910 حکایت از بحرانی داشت که چند سال بعد بین‌الملل دوم را در آغاز جنگ جهانی اول پاره‌پاره کرد. فصل نهم «نوشته‌هایی درباره زنان» است. با اینکه لوکزامبورگ مدافع راسخ جنبش‌های رهایی زنان کارگر در سراسر زندگی‌اش بود، نقش او در مسائل زنان به این دلیل نامشخص بود که در پشت صحنه و از طریق دوست نزدیکش، کلارا زتکین، کار می‌کرد. زتکین رهبر جنبش زنان سوسیال‌دموکراتیک آلمان و سردبیر «برابری» بود، روزنامه‌ای که به طور گسترده پخش می‌شد. لوکزامبورگ حسی پرشور از درهم‌تنیدگی آزادی زنان و آزادی طبقه کارگر داشت. این فصل با مقاله «مسئله‌ای تاکتیکی» آغاز می‌شود که حمله گزنده لوکزامبورگ در سال 1902 به سوسیال‌دموکرات‌های اصلاح‌طلب بلژیکی است. آنها به درخواست لیبرال‌ها، در یک ائتلاف انتخاباتی، پذیرفتند تا خواست خود را برای حق رأی عمومی زنان کنار گذارند. در این مقاله لوکزامبورگ می‌نویسد که پیگیری حق رأی زنان نه تنها کل جامعه بلکه تبعیض جنسی «خفقان‌آور» حاکم در میان رهبران و اعضای عادی جنبش را به لرزه در می‌آورد. خطابیه 1907 به کنفرانس زنان سوسیالیست بین‌الملل درباره مجمع زنان و حفظ موجودیت مستقل آن است. سخنرانی سال 1912 درباره «حق رأی زنان و مبارزه طبقاتی» با استدلال قوی به حمایت از تداوم استقلال جنبش زنان کارگر از انجمن‌های زنان طبقه متوسط آلمان می‌پردازد. سرانجام، مقاله 1914، «زنان پرولتری»، که برای روز بین‌المللی زن نوشته شده بود، طرح اجتماعی-تاریخی تکان‌دهنده‌ای است از ستم بر زنان کارگر و مقاومت آنان، چه در کشورهای صنعتی و چه در آفریقا و آمریکای‌لاتین که زنان برای زندگی خود به مبارزه با بربریت استعمار و سرمایه‌داری می‌پردازند.

 

مجادله با لنین
پاره سوم کتاب عمدتا درباره رابطه حزب و جنبش در انقلاب روسیه است. «خودانگیختگی، سازمان، و دموکراسی در مجادله با لنین» عنوان این پاره است. در سال 1904 رزا لوکزامبورگ را متخصص اصلی لهستان و روسیه در کل بین‌الملل دوم می‌دانستند. به دلیل همین توانایی بود که سردبیران «ایسکرا»، مجله منشویکی مارکسیسم روسی از وی خواستند تا جدایی بین منشویک‌ها و بلشویک‌ها را در حزب سوسیال‌دموکراتیک روسیه در 1903 تحلیل کند. وی تحلیل خود را به زبان آلمانی در «نویه سایت» در سال 1904 در آلمان با عنوان «مسائل سازمانی سوسیال‌دموکراسی روسیه» منتشر کرد که در فصل دهم آمده است. این مقاله شامل یکی از مهم‌ترین نقدهای وی از نظریه سازمانی لنین است. گرچه بعدها لنین به نقد او پاسخ داد، اما روشن نیست که لوکزامبورگ آن را دیده باشد زیرا کائوتسکی از انتشار پاسخ لنین در «نویه سایت» خودداری کرد. لوکزامبورگ با وجود نقد تند‌و‌تیز از «مرکزیت‌گرایی» سازمانی لنین، با او در بسیاری از بزنگاه‌ها در مابقی زندگی‌اش، به‌ویژه پس از انقلاب 1905، رابطه نزدیکی داشت.
فصل یازدهم «مرامنامه: ‌درباره وضعیت سوسیال‌دموکراسی روسیه» است. این مقاله که دستنویس آن به لهستانی بوده و در زمان حیات لوکزامبورگ انتشار نیافت در 1911 نوشته شد، یعنی هنگامی که شکاف بین منشویک‌ها و بلشویک‌ها برگشت‌ناپذیر شده بود. لوکزامبورگ در این مقاله، که در مکاتبات خصوصی‌اش از آن به نام «مرامنامه» یاد می‌کرد، به انتقاد گسترده‌ای از گرایش‌های گوناگون در مارکسیسم روسی می‌پردازد و در دفاع از وحدت حزبی با وجود اختلافات استدلال می‌کند. با اینکه لوکزامبورگ آشکارا همبستگی بیشتر خود را با لنین و بلشویک‌ها نشان می‌دهد تا با منشویک‌ها یا تروتسکی با روش‌های سازمانی لنین نیز مخالف است. به این معنا، این مقاله در کنار مقاله 1904 درباره سازمان و مقاله 1918 درباره انقلاب روسیه، سومین نقد او از لنین به شمار می‌آید. دوره‌ای که این مقاله نوشته شد به‌ویژه دوره متلاطمی برای مارکسیسم آلمانی نیز بود. چند هفته پیش از نگارش آن، لوکزامبورگ علنا از کائوتسکی و رهبری سوسیال‌دموکراسی آلمان به دلیل عدم مخالفت با طرح‌های امپریالیستی آلمان در مورد مراکش انتقاد کرده بود و به این دلیل او را به نقض انضباط حزبی متهم کرده بود.
فصل دوازدهم، مقاله «انقلاب روسیه» است. لوکزامبورگ این مقاله را در سپتامبر 1918 و زمانی نوشت که به دلیل مخالفت با جنگ جهانی اول زندانی بود. وی ابتدا قصد داشت این نوشته توسط رفقایش در اتحادیه اسپارتاکوس که در سال 1916 توسط انقلابیون مخالف جنگ آلمانی تشکیل شده بود انتشار یابد اما این اثر هنگام رهایی او از زندان در نوامبر 1918 ناتمام باقی مانده بود و تا زمانی که زنده بود انتشار نیافت. «انقلاب روسیه» بیانگر جامع‌ترین ارزیابی لوکزامبورگ از دستاوردها و محدودیت‌های انقلاب بلشویکی 1917 و دفاع مشروح وی از ضرورت دموکراسی انقلابی پس از کسب قدرت است.
پاره چهارم «از مخالفت با جنگ جهانی تا واقعیت انقلاب» است. فصل سیزدهم «جزوه جونیوس: بحران در سوسیال دمکراسی آلمان» است که لوکزامبورگ در 1915 از درون زندان با نام مستعار «جونیوس» (نامی که برای امضای مقالات اصلی سیاسی در مطبوعات آلمانی در دهه 1760 استفاده می‌شد) نوشت و آن را مخفیانه به بیرون از زندان فرستاد. نقد او از فروپاشی سوسیالیسم اروپایی در مواجهه با جنگ جهانی در جهت‌گیری مجدد اندیشه کسانی که در جست‌وجوی راهی برای شکل دادن دوباره به دیدگاه‌های انقلابی مارکسیستی بودند تأثیر چشمگیری گذاشت. لنین از جمله انترناسیونالیست‌هایی بود که کمی پس از انتشار این جزوه با نظر مساعد آن را تفسیر کرد، هرچند از مخالفت این جزوه با حق تعیین سرنوشت ملی انتقاد کرده بود. بسیاری از اندیشه‌های این نقد به بنیاد دیدگاه‌های سیاسی اتحادیه اسپارتاکوس و چپ رادیکال آلمان در شورش‌های انقلابی سال‌های 1918-1919 بدل شد.

 

آخرین نوشته‌ها
فصل نوزدهم «سخنرانی‌ها و نامه‌ها درباره جنگ و انقلاب» طی سال‌های 1918-1919 است. تنها دو ماه بین رهایی لوکزامبورگ از زندان در نوامبر 1918 و قتل او به دنبال شکست قیام مسلحانه اتحادیه اسپارتاکوس فاصله است. این دو ماه بیانگر مهم‌ترین و خلاق‌ترین لحظات زندگی لوکزامبورگ است چراکه خود را به گرداب سیاسی انقلاب 1918 آلمان و پیامدهای آن انداخت. شوراهای کارگران و سربازان در سراسر کشور ظهور کردند، بسیاری از آنها می‌کوشیدند تا انقلاب را فراتر از چارچوب‌های سوسیال‌دموکرات‌های اصلاح‌طلب پیش ببرند که اکنون بخشی از حکومت را تشکیل می‌دادند. در فصل نوزدهم پنج نوشته از این دوره کوتاه آمده که گستره تلاش رزا لوکزامبورگ را در تدارک برای انقلاب اجتماعی در آن دوره نشان می‌دهد. نخستین نوشته با عنوان «آغاز» کمی پس از آزادی لوکزامبورگ از زندان انتشار یافت. دومین نوشته، «سوسیالیستی‌کردن جامعه»، یکی از کامل‌ترین بحث‌های لوکزامبورگ را درباره ماهیت جوامع پساسرمایه‌داری در بر می‌گیرد. سومین نوشته، «اتحادیه اسپارتاکوس چه می‌خواهد؟»، در دسامبر 1918 انتشار یافت. چهارمین مقاله، «برنامه ما و وضعیت سیاسی»، نطقی است که لوکزامبورگ در کنفرانس بنیان‌گذاری حزب کمونیست آلمان ایراد کرد. پنجمین نوشته، «نظم در برلین حاکم است»، پس از شکست شورش اتحادیه اسپارتاکوس و اختفای اجباری لوکزامبورگ نوشته شده است. این آخرین کلماتی است که به قلم او در اختیار داریم؛ او و لیبکنشت را اعضای سپاهیان آزاد، از نخستین سازمان‌های فاشیستی، یک روز بعد از نگارش این مقاله در 15 ژانویه دستگیر کردند و همان روز هر دو را بی‌رحمانه به قتل رساندند. جسد از ریخت‌افتاده لوکزامبورگ را تنها چند ماه بعد کشف کردند.
رزا در سراسر زندگی‌اش نامه‌نگاری فعال و پرشور بود. در این نامه‌ها پرسش‌های مهم تاریخی که کانون توجه نوشته‌ها و سخنرانی‌های عمومی‌اش بوده به چشم می‌خورد. اما همچنین جنبه دیگری از وجودش را آشکار می‌سازد و نشان می‌دهد که چگونه رویدادهای عمومی بر او به‌عنوان یک انسان اثر می‌گذاشته و در مناسبات شخصی‌اش ترکیب خاصی از شور و شوق و اصول را وارد می‌کرده است. عنوان پاره پنجم «همچون غرش تندر» گلچینی از مکاتبات رزا لوکزامبورگ از درون زندان خطاب به همسرش لئو یوگیشس، کلارا زتکین و... است. در فرازی یکی از این نامه‌ها خطاب به امانوئل و ماتیلده وورم از فعالان سوسیال‌دموکراسی آلمان به تاریخ مه 1917 می‌خوانیم: «جسم و روان توده‌ها چون دریایی ابدی، همیشه امکانات نهفته‌ای را دربر دارد؛ آرامشی مرگ‌بار تا توفانی غران، پایین‌ترین حد بزدلی و شورانگیزترین قهرمانی. توده‌ها همیشه همان هستند که بنا به اوضاع و احوال زمانه باید باشند و توده‌ها همیشه در حال تبدیل‌شدن به چیزی هستند کاملا متفاوت از آنچه به نظر می‌رسند. نومیدی توده‌ها همیشه برای رهبری سیاسی گواهی است شرم‌آور. رهبری بزرگ هرگز تاکتیک‌های خود را با حالت روحی لحظه‌ای توده‌ها تنظیم نمی‌کند بلکه به قوانین آهنین تکامل اقتدا می‌کند؛ او به رغم تمامی «نومیدی‌ها» پای تاکتیک‌های خود می‌ماند و در مورد بقیه مسائل به آرامی اجازه می‌دهد تا تاریخ کار خود را به پختگی برساند».

برچسب: رزا لوکزامبورگ; مارکسیست; فمینیسم
اثر یا گردآوری: ;منبع: روزنامه شرق - برترینها http://www.bartarinha.ir/fa/news/492094 http://www.sharghdaily.ir/fa/main/detail/191782

 رزا لوکزامبورگ
 مارکسیست
 فمینیسم

آخرین مطالب مرتبط:

1397/09/20 05:30
در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • «انجمن خرد» مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • انجمن خرد از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
  • درج در قسمت هایی که با ستاره قرمز مشخص گردیده الزامی است.
  • تعداد کاراکترهای نام، ایمیل و نظر نباید به ترتیب بیش از 100، 300 و 500 بیشتر باشد . در صورت عدم رعایت متاسفانه نظر شما ثبت نخواهد گردید.
  • نظرات پس از تأیید مدیر سایت منتشر می‌شود.

نام:

پست الکترونیک:

متن نظر:

کد امنیتی:

نظرات: